امیر معزی › شمارهٔ ۶۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

آن خداوندی که او بر پادشاهان پادشاست / مستحق عُدّت و مجد و جلال و کبریاست
گر به دل خدمت‌ کنی او را سزای خدمت است / ور به‌جان اورا ثناگویی سزاوار ثناست
اوست معبودی به وصف لایزال و لم یزل / لم یَزَل او را سریر و لایزال او را سراست
زنده او را دان و هست او را شناس از بهر آنک / زندهٔ دایم وجود و هست جاویدان بقاست
حکم او بی‌علت است و صُنع او بی‌آلت است / ذات او بی‌آفت است و ملک او بی‌منتهاست
دانش او بی‌محال و بخشش او بی‌عدد / گفته ی او بی‌مجاز و کرده ی او بی‌خطاست
از ازل گر بنگری پیوسته بینی تا ابد / قسمتی در هر چه خواهی حکمتی در هرچه خواست
آسمان نیلگون هست آسیای قدرتش / مردم اندر دور او چون گندم اندر آسیاست
ضربت خِذْلان او بر جان مرد مفسدست / شربت توفیق او بر جان مرد پارساست
لطف او بین هرکجا اسباب خلقی ساخته است / قهر او دان هرکجا احوال قومی بینواست
هرکه بدبخت است بیگانه است با اسلام و دین / نیکبخت آن است کاو با دین و اسلام آشناست
راستی و کژّی اندر راه توحیدست و شِرک / هر دو پیوسته نگردد کان جدا و این جداست
هرکه باشد همنشین شرک گیرد راه کج / وان که باشد همره توحید یابد راه راست
با هوای نفس کی باشد رضای حق روا / تا که عصیان در هوای نفس و طاعت در رضاست
قول و فعل خویش را درمعصیت منکر مشو / زانکه هفت اندام تو بر قول و فعل توگواست
سُخرهٔ ابلیس‌ گشت و غرهٔ تَلْبیس شد / هرکه او در معصیت بِفْزود و از طاعت بکاست
گر تو در دنیا هزاران چاره و حیلت کنی / چیره گردد بر تو آخر هرچه از ایزد قضاست
با قضای چیره در دنیا چه جای حیلت است / با نهنگ شرزه در دریا چه جای آشناست
گر سلیمانی که جن و انس در فرمان توست / ور فریدونی که شرق و غرب سرتاسر تو راست
بهرهٔ تو زین جهان چون دامنت گیرد اجل / ده‌گزی کرباس و لختی خشت و چوب و بوریاست
خوف ما از عدل یزدان و رجا از فضل اوست / زانکه عدل او بلا و فضل او دفع بلاست
در دل مومن همی خوف و رجا باید بهم / مومن پاک است هرکاندر دلش خوف و رجاست
این جهان چون باغ و ما همچون نهالیم و درخت / رحمت و احسان او چون ابر و چون باد صباست
رحمت و حرمان خویش از فضل او داند همی / هرکه در رنجی‌ گرفتار و به دردی مبتلاست
او نکوکارست اگر ما را عبادت اندک است / او خریدارست اگر ما را بضاعت کم بهاست
گر هُدیٰ خواهی گواهی ده که معبودت یکی است / وان یکی بی‌یار و بی‌همتا و بیچون و چراست
سَیّد اولاد آدم خاتم پیغمبران / مهتر عالم شفیع روز محشر مصطفاست
نایب پیشین او بوبکر و آنگاهی عمر / بعد ازو عثمان وبعد از وی علی مرتضاست
گر بر این دین و بدین مذهب ز دنیا بگذری / جای تو در جَنّهٔالفِردوس جای اولیاست
ای خداوندی که در وصف وجود جود تو / حجت سنی قوی و حاجت مومن رواست
بر ثنای حق معزی را دعا باید همی / زانکه مقصود معزی را ثنای حق دعاست