امیر معزی › شمارهٔ ۶۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای سروری‌ که قول تو چون وحی منزل است / کارت چون معجزات رسولان مُرسَل است
عالی دو آیت است علا و بها بهم / در شان دین و دولت تو هر دو منزل است
هر روز بر دوام دهد آفتاب نور / بر آفتاب جود تو گویی موکل است
تا از نسیم خلق تو گیتی معطر است / بازار و کار عطر فروشان معطل است
گر واجب است درخور تفصیل مُجمَلی / تفصیل جود را کف راد تو مُجمَل است
باطل کند حُسام تو چون معجز کلیم / چندانکه حاسدان تو را سِحر مُبطَل است
هنگام مدح مَخلَص اشعار شاعران / بی‌نام و بی‌خطاب تو موقوف و مُهمَل است
چون دایره است شعرم و مدح تو مرکز است / چون آینه است طبعم و جود تو صیقل است
آن خوبترکه پیش تو آرم عروس مدح / کز جود تو قبالهٔ کابین مُسَجَّل است
آن خلعت شریف که فرموده ای مرا / همتای جامه‌های نسیج و مُثَقّل است
اسبی‌ که داده‌اند نه از خاص تو مرا / پیرست و بد رواست‌ کهن لنگ و کاهل است
گر با فسار و توبره جلدست در علف / با زین و با لگام به رفتار تُنبَل است
بالای او به قصر ‌مَشیدَست نردبان / حلقوم او به بِئر مُعَطّل مُرَمَّل است
مالد به قصر و بر در و دیوار خویشتن / گویی ز فرق تا قد‌مش‌ گرّ و دُمَّل است
ترکیب او زگونهٔ سرخ و مزاج سرد / همرنگ آب صندل و هم‌طبع صندل است
بالا گهی نبیند گویی که اَعوَرست / گاهی یکی دو بیند گویی‌ که ا‌َحوَلَ است
اسبی قوی است از در گردون کشیدن است / نه از در نشست حکیمان افضل است
در شهر وراه در همه جایی مرا برو / نه جای اعتماد و نه جای مُعَوَّل است
از عین دولت است شکایت درین عطا / کوته‌ کنم حدیث اگر چه مفصل است
زان سان ‌که هست باز فرستادمش به‌ تو / آن را بَدَل فرست‌ که تشریف اوَّل است
تا در زمانه چون مه کانون کشد سپاه / در تابه خانه موسم کانون و منقل است
تاج سر قبیله و آل پدر تو باش / کز تو سرش به تاج بزرگی مُکَلَّل است
می‌ خواه از آن صنم که بناگوش و زلف او / کافور مشک پرور و مشک مسلسل است