شاه جهان که خسرو فرخنده اخترست / بر شرق و غرب پادشه عدل گسترست
عزمش فرو برندهٔ ملک مخالف است / رأیش برآورندهٔ دین پیمبرست
سَهمَش به خاورست و نهیبش به باختر / وز باختر ولایت او تا به خاورست
با آفتاب رای منیرش مقابل است / با نوبهار بزم شریفش برابرست
کز نور رای او همه گیتی مزیّن است / وز بوی بزم او همه عالم معطرست
آنجا که تیغ اوست شجاعت مُرکّب است / وانجا که دست اوست سخاوت مصوّرست
تیغش نه تیغ صاعقهٔ دشمن افکن است / دستش نه دست معجزهٔ روح پرورست
از نعل مرکبان سپاهش به شرق و غرب / چندانکه هست روی زمین ماه پیکرست
گر بنگری ز خدمت تیغش به روم و شام / رخها مُزَعفرست و زمینها مُعَصفَرست
آنجا که بود نعرهٔ ناقوس رومیان / اکنون خروش و نالهٔ الله اکبرست
شاها تو در فتوح فزون از سکندری / وان تیغ جان ربای تو سدّ سکندرست
خطی که گرد مملکت اندر کشیدهای / چون دایره است و نقطهٔ او هفت کشورست
از پیش همت تو چو خاک است لاجرم / اندرکف رعیت تو خاک چون زرست
هر روز بهترست خصال تو بیخلاف / تا عالم است روز تو از روز بهترست
آوردهاند سیصد و هفتاد در شمار / آن خسروان که لشکری خسرو ایدرست
یک رایت تو سیصد و هفتاد رایت است / یک لشکر تو سیصد و هفتاد لشکرست
دشمن نماند در همه عالم تو را کسی / پس گر کسی بماند مطیع و مُسَخََّرست
در خاک رفت هرکه همی با تو سرکشید / او خاک بر سرست و تورا تاج برسرست
آویزد آنکه گر بگریزد ز مهر تو / گرچه رسن دراز سرش هم به چنبرست
وقت سَماع و باده و آرام و رامِش است / نه وقت جوشن و زره و خَود و مِغفُرست
در هر وطن که پای برون آری از رکاب / تو هدیهای بدیع و یکی بزم دیگرست
هر روز نوبت است یکی بزم ساختن / و امروز نوبت ملک فرّخ اخترست
آن میر شیربجه و آن شاه شاه زاد / کز اصل پاک خسرو سلجوق گوهرست
تو همچو آفتابی و او هست همچو ماه / وز هر دو دین و دولت و دنیا منوّرست
این بزم جنت است و تو رضوان جنتی / بخت بلند و جام تو طوبی و کوثرست
می خور ز دست نوش لبی خَلُّخی نژاد / کش مشتری برادر و خورشید مادرست
زان می که چون به جام بلور اندر افکنند / گویی در آبِ روشن رخشنده آذرست
تا کوس و لشکر و علم و تخت و مرکب است / تا جام و خاتم و قلم و تیغ و افسرست
این جمله را به حق ملک و پادشاه باش / زیرا که حق همیشه سزاوار حقورست
عدل تو باد یاور و دارندهٔ جهان / کایزد تو را همیشه نگهبان و یاورست