امیر معزی › شمارهٔ ۷۵| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فرخ ملک مشرق مهمان وزیرست / والا عضد دولت نزدیک مجیرست
ماه است وزیر و ملک مشرق خورشید / خورشید فروزنده بر ماه منیرست
ابرست وزیر و عضدالدوله دریاست / دریای‌ گهر بخش بر ابر مطیرست
آن در هنر و مردی بی‌یار و همال است / وین درکرم و رادی بی‌مثل و نظیرست
آن‌گاه شجاعت به همه فخر مشار است / وین وقت‌ کفایت به همه خیر مشیرست
با دانش پیرست آن هر چند جوان است / با بخت جوان است این‌، هر چند که پیرست
همواره وزیرست به اقبال ملک شاد / پیوسته ملک شاد به‌ تدبیر وزیرست
خصمان چو تَذَروند و ملک باز سفیدست / شاهان چو غدیرند و ملک بحر قعیرست
با باز کجا پرد جایی که تذروست / با بحر کجا کوشد جایی‌ که غدیرست
دولت ز بَرِ ناصر دین دور نگردد / تا ناصر دین را ملک‌العرش نصیرست
شاهی است که بر تخت جهانداری و شاهی / چون جد و پدر نیکدل و پاک‌ضمیرست
اندیشه نداند که شعار هنرش چند / کاندیشه قلیل است و هنرهاش کثیرست
برگ شجر و قطرهٔ باران بهاری / هنگام شمار از هنرش عُشرِ عشیرست
ای شاه تویی دیدهٔ دین و دل و دولت / آن‌کیست‌که او را ز دل و دیده‌ گزیرست
ازتاج وسریرست شهان را شرف و فخر / وز فر تو فخر و شرف تاج و سریرست
با قدر تو عَیّوق برابر نبود زانک / قدر تو عظیم آمد و عیوق حقیرست
تا نام تو بنوشت دبیر از بر منشور / سیاره غلام قلم و دست دبیرست
گر چرخ تورا مال دهد درخور همت / گردد غنی از همت تو هرکه فقیرست
در چشم هنر خاک قدمهای تو سرمه‌است / در مغز ظفر خاک سوارانت‌ عبیرست
عفو توگه مهر توآبی ز بهشت است / خشم تو گه‌ کینه عذابی ز سعیرست
گر پیش حسودت سعر از آهن و سنگ است / با نوک سنان تو پرندست و حریرست
در روی زمین نیست تو را هیچ مخالف / ور هست چنان دان که‌گرفتار و اسیرست
حقا که هنوز از فَزَع روز مصافت / در خانهٔ خان ناله و فریاد و نفیرست
از خنجر تو بر لب جیحون و به توران / خاک و رخ اعدا چو طبرخون و زریرست
در عالم اگر چرخ اثیرست فرو تر / تیغت به اثر چیره‌تر از چرخ اثیرست
هر جا که کشی رایت و هر جا که نهی روی / تیغ تو میان ظفر و فتح سفیرست
بیش‌ از پدر بهمن و بیش از پسر زال / اندر سپهت حاجب و سالار و امیرست
در ملک مسیرست به نصرت سپهت را / چندانکه کواکب را بر چرخ مسیرست
چون مدت ایام طویل است تو را عمر / وز عمر تو دست بد ایام قصیرست
از دولت پیروز به اقبال تو هر روز / در روضهٔ رضوان پدرت مژده‌پذیرست
او بر لب جوی می و شیرست به شادی / تا با تو جهان ساخته همچون می و شیرست
ای پادشه عصر طرب کن به چنین وقت / کایّام طرب کردن و هنگام عصیرست
بر نالهٔ زیر ازکف ساقی بستان می / کز بیم تو اعدای تو را نالهٔ زیرست
بر قیر گره گیر قدح‌ گیر شب و روز / کز هیبت تو روز بداندیش چو قیرست
می نوش بر اشعار لطیف از قبل آنک / در مجلس تو ناقد اشعار بصیرست
مداح تورا هست خطر پیش بزرگان / تا خاطر مدّاح به مدح تو خطیرست
تا تیر دبیری کند و زهره زند رود / تا ماهی و خوشه شرف زهره و تیرست
از خم چو کمان باد مر اعدای تو را پشت / کز راستی اَحباب تو را پشت چو تیرست
از مهر تو در ناز و طرب باد نکوخواه / کز کین تو بدخواه در اندوه و زَحیرست
از دولت تو باد قرار دل دستور / کز طلعت تو دیدهٔ دستور قریرست