برشو ای رایت روز از در شرق / بشکف ای غنچهٔ صبح از بر کوه
دهر را تاج زر آویز به فرق / کامدم زین شب مظلم بهستوه
* / *
ای شب موحش انده گستر / اندک احسان و فراوان ستمی
مطلع یأس و هراسی تو مگر / سحر حشر و غروب عدمی
* / *
تو شنیدی که منم برخی شب / آری اما نه چنان ابراندود
بیفروغ مه و نور کوکب / چون یکی زنگی انگشتآلود
* / *
ماه چون بیوهزنان پوشیده / به حجاب سیه اندر، همه تن
سخت پوشیده جمال از دیده / تا ندانندکه پیرست آن زن
* / *
نجم ناهید نهان ساخته رو / در پس ابر عبوس غمگین
مردم چشم من اندر پی او / چون کسی کش به چه افتاده نگین
* / *
مانده ازکار درین ظلمت عام / به فلک برقلم تیرِ دبیر
زانکه بر جای مرکب ز غمام / دهر پرکرده دواتش از قیر
* / *
مشتری بسته درین ابر سیاه / سیه چهره از بیم فرجامی
واندر امواج بخار جانکاه / گم شده شعشعهٔ بهرامی
* / *
عاشقم من به شبی مینایی / خوش و لیلیوش و هندیهعذار
نه یکی وحشی افریقایی / زشت و آشفته و مجنون کردار
* / *
عاشقم من به شبی خامش و صاف / نور پیوسته سما را به سمک
همره نور سماوات شکاف / به زمین تاخته آواز ملک
* / *
ماه بیرون شده از پشت سحاب / گسترانیده شعاع سیمین
گاه پنهان شده در زیر نقاب / گه عیان ساخته لختی ز جبین
* / *
عاشقم بر فلکی نورانی / ز اختران پنجرهٔ نقره بر آن
من از آن پنجرهٔ روحانی / در فضای ابدیت نگران
* / *
نه هوایی کدر و گردآلود / بر وی از ابر یکی خیمهٔ شوم
بسته اندر قفسی قیراندود / منظره دیده ز دیدار نجوم
* / *
از تو و تیرگیت داد ای شب / که دلم پاره شد از واهمهات
زین سیه کاری و بیداد ای شب / به کجا برد توان مظلمهات
ای شب جانشکر عمرگداز / ای ز جور تو به هر دل اثری
ظلم کوته کندت دست دراز / هر شبی را بود از پی سحری
* / *
من و دژخیم خیانتکردار / بگذرانیم جهان گذران
خفته او مست و من اینک بیدار / بر وی از دیده نفرت نگران
* / *
شب که اندر بن این ژرفقباب / خلق خفتهاست،خدا بیدار است
آنکه را دیده نیالود به خواب / دیدهبانش کرم دادار است
* / *
تیره شد دیده و شد ختم کتاب / لیک نوز این شب غمناک بجاست
سپری گشت ز چشمانم خواب / چون غم آید به میان خواب کجاست
* / *
به امیدی که مگر فجر دمید / دمبدم دوخته بر شیشه نگاه
در پس شیشهٔ درگشت سپید / چشم بیخواب من و شیشه سیاه
* / *
شمعشد خامشو ساعتهمخفت / دل من تفته و چشمم بیدار
شده با زحمتبیداری، جفت / غم و اندیشهٔ این شهر و دیار
* / *
یک ره این پردهٔ غمناک بدر / وین سیاهی ببر ای روز سپید
ورنهای هیچ صباح محشر / سر برآر از عدم ای صبح امید
* / *
نه شبم رام و نه روزم پیروز / منزوی روز و دل اندر وا شب
چون شود شب بخروشم تا روز / چون شود روز بنالم تا شب
* / *
این بود حال غریبی چون من / در یکی کشور بیداد سرشت
مانده بیگانه به شهر و به وطن / چون مؤذن به کلیسا و کنشت
ای دریغا که جوانی بگذشت / بهر آبادی این ملک خراب
همچو دهقان که برد آب ز دشت / تا گل و سبزه دماند ز سراب
یاد آرید در آن بستر ناز / ای فرو خفته بهم فرزندان
زبن شبان سیه عمرگداز / که سر آورده پدر در زندان
یاد آر ای پسر خوبخصال / کز تبه کاری این مردم دون
پدرت گشت به خواری پامال / تا تو گردی به شرافت مقرون
شو سوی مدرسهای دختر زار / ای زن باهنر سیصد و بیست
واندر آن عهد همایون یاد آر / تا بدانی پدرت کشتهٔ کیست
لیک دانم که در آن عهد و زمن / این مصائب همه با یاد شماست
جستن کین من و ملت من / اندر آن روز، ورستاد شماست
روزگاری که شما آزادان / باز جویید ز دزدان کیفر
دزدزادان و ستمگرزادان / غرق ننگند و شما نامآور
بحرم بر، گلهٔ گرگ رده / بهصفت گرگ و به صورت چو غنم
خورده آهوی حرم را و شده / جای آهوی حرم گرگ حرم
ای جوانان غیور فردا / پردل و باشرف و زبرکسار
پاک سازید ز گرگان دغا / حرم پاک وطن را یکبار
آن سیه لحظه که از گرسنگی / رخ اطفال وطن گردد زرد
سبزخطان و جوانان همگی / بیرق فتح به کف بهر نبرد
تو هم ای پور دلآزردهٔ من / اندر آن روز به یاد آر این درس
پای نه پیش و به تن پوش کفن / سر غوغا شو و از مرگ مترس
روزکیفر چو طبیعت خواند / خائنان را پی تفریغ حساب
دزدزاده ز تو خط بستاند / بو که تخفیف دهندش به عذاب
پسر من! تو به روز کیفر / ریشهٔ عاطفه از دل برکن
از سرکیفر دزدان مگذر / تا پشیمان نشوی همچون من
اجر این تیرهشبان مظلم / بازگردد به تو در روز حسیب
راند آن روز نژاد ظالم / که ز ما هر دو که خوردهاست فریب
بخ بخ ای مرغ شباهنگ ز شاخ / با من دلشده دمسازی کن
تو هم ای دل به ره حق گستاخ / با شباهنگ همآوازی کن
ای شباهنگ! از آن شاخ بلند / شو یک امشب ز وفا یار بهار
گر بخواهی که شوم من خرسند / یکدم ازگفتن حق دست مدار
هان چه گوید بشنو، مرغ ز دور / میدهد پاسخ من، حق حق حق
آخر از همت مردان غیور / شود آباد وطن، حق حق حق