ملک‌الشعرای بهار › دیگران کاشتند و …| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاه انوشیروان به موسم دی / رفت بیرون ز شهر بهر شکار
در سر راه دید مزرعه‌ای / که در آن بود مردم بسیار
اندر آن دشت پیرمردی دید / که گذشته است عمر او ز نود
دانهٔ جوز در زمین می‌کاشت / که به فصل بهار سبز شود
گفت کسری به پیرمرد حریص / که: «چرا حرص می‌زنی چندین؟
پایهای تو بر لب گور است / تو کنون جوز می‌کنی به زمین
جوز ده سال عمر می‌خواهد / که قوی گردد و به بار آید
تو که بعد از دو روز خواهی مرد / گردکان کشتنت چه کار آید؟»
مرد دهقان به شاه کسری گفت: / « مردم از کاشتن زیان نبرند
دگران کاشتند و ما خوردیم / ما بکاریم و دیگران بخورند»