ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای آفتاب گردون! تاری شو و متاب / کز برج دین بتافت یکی روشن آفتاب
بنمود جلوه‌ای و ز دانش فروخت نور / بگشود چهره‌ای و ز بینش گشود باب
شمس رسل محمد مرسل که در ازل / از ما سوی الله آمده ذات وی انتخاب
تابنده بد ز روز ازل نور ذات او / با پرتو و تجلی بی پرده و نقاب
لیکن جهان به چشم خود اندر حجاب داشت / امروز شد گرفته ز چشم جهان، حجاب
تا دید بی‌حجاب رخی را که کردگار / بر او بخواند آیت والشمس در کتاب
رویی که آفتاب فلک پیش نور او / باشد چنان که کتان در پیش ماهتاب
شاهی که چون فراشت لوای پیمبری / بگسسته شد ز خیمهٔ پیغمبران، طناب
با مهر اوست جنت و با حب او نعیم / با قهر اوست دوزخ و با بغض او عذاب
با مهر او بود به گناه اندرون، نوید / با قهر او بود به صواب اندرون، عقاب
شیطان به صلب آدم گر نور او بدید / چندین چرا نمود ز یک سجده اجتناب؟
ز آن شد چنین ز قرب خداوندگار، دور / کاندر ستوده گوهر او داشت ارتیاب
مقرون به قرب حضرت بیچون شد آن که او / سلمان صفت نمود به وصل وی اقتراب
امروز جلوه‌ای به نخستین نمود و گشت / زین جلوه، چشم گیتی انگیخته ز خواب
یرلیغی آمدش به دوم جلوه از خدای / کای دوست! سوی دوست بیکره عنان بتاب
پس برد مرکبیش خرامان‌تر از تذرو / جبریل، در شبیش سیه‌گون‌تر از غراب
چندان برفت کش رهیان و ملازمان / گشتند بی‌توان و بماندند بی‌شتاب
و آن گه به قاب قوسین اندر نهاد رخت / وآمد ز پاک یزدان او را بسی خطاب
چون یافت قرب وصل، دگر باره بازگشت / سوی زمین ز نه فلک سیمگون قباب
اندر ذهاب، خوابگه خود نهاد گرم / هم خوابگاه خویش چنان یافت در ایاب
از فر پاک مقدمش امروز گشته‌اند / احباب در تنعم و اعدا در اضطراب
جشنی بود ز مقدم او در نه آسمان / جشنی دگر به درگه فرزند بوتراب