ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

سخن بزرگ شود چون درست باشد و راست / کس ار بزرگ شد از گفتهٔ بزرگ، رواست
چه جد، چه هزل، درآید به آزمایش کج / هر آن سخن که نپیوست با معانی راست
شنیده‌ای که به یک بیت فتنه‌ای بنشست / شنیده‌ای که ز یک شعر کینه‌ای برخاست
سخن گر از دل دانا نخاست، زیبا نیست / گرش قوافی مطبوع و لفظها زیباست
کمال هر شعر اندر کمال شاعر اوست / صنیع دانا انگارهٔ دل داناست
چو مرد گشت دنی، قولهای اوست دنی / چو مرد والا شد، گفته‌های او والاست
سخاوت آرد گفتار شاعری که سخی است / گدایی آرد اشعار شاعری که گداست
کلام هر قوم انگارهٔ سرایر اوست / اگر فریسهٔ کبر است یا شکار ریاست
نشان سیرت شاعر ز شعر شاعر جوی / که فضل گلبن، در فضل آب و خاک و هواست
نشان خوی دقیقی و خوی فردوسی است / تفاوتی که به شهنامه‌ها ببینی راست
جلال و رفعت گفتارهای شاهانه / نشان همت فردوسی است، بی‌کم و کاست
عتابهای غیورانه و شجاعتها / دلیل مردی گوینده است و فخر او راست
محاورات حکیمانه و درایتهاش / گواه شاعر در عقل و رای حکمتزاست
صریح گوید گفتارهای او کاین مرد / به غیرت از امرا و به حکمت از حکماست
کجا تواند یک تن دو گونه کردن فکر ؟ / جز آنکه گویی دو روح در تنی تنهاست
به صد نشان هنر اندیشه کرده فردوسی / نعوذ بالله پیغمبر است اگر نه خداست
درون صحنهٔ بازی، یکی نمایشگر / اگر دو گونه نمایش دهد، بسی والاست
یکی به صحنهٔ شهنامه بین که فردوسی / به صد لباس مخالف به بازی آمده راست
امیر کشور گیر است و گرد لشکر کش / وزیر روشن رای است و شاعری شیداست
مکالمات ملوک و محاوارت رجال / همه قریحهٔ فردوسی سخن آراست
برون پرده جهانی ز حکمت است و هنر / درون پرده یکی شاعر ستوده لقاست
به تخت ملک فریدون، به پیش صف رستم / به احتشام سکندر، به مکرمت داراست
به گاه پوزش خاک و به گاه کوشش آب / به وقت هیبت آتش، به وقت لطف هواست
عتابهاش چو سیل دمان، نهنگ اوبار / خطابهاش چو باد بزان، جهان پیماست
به گاه رقت، چون کودکی نکرده گناه / به وقت خشیت، چون نره دیو خورده قفاست
به وقت رای زدن، به ز صد هزار وزیر / که هر وزیری دارای صد هزار دهاست
به بزم‌سازی، مانند باده نوش ندیم / به پارسایی، چون مرد مستجاب دعاست
به گاه خوف مراقب، به گاه کین بیدار / گه ثبات چو کوه و گه عطا دریاست
به حسب حال، کجا بشمرد حکایت خویش؟ / حدیثهای صریحش تهی ز روی و ریاست