ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۱۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

رسید موکب نوروز و چشم فتنه غنود / درود باد بر این موکب خجسته، درود
به کتف دشت یکی جوشنی است مینا رنگ / به فرق کوه یکی مغفری است سیم اندرود
سپهر گوهر بارد همی به مینا درع / سحاب لؤلؤ پاشد همی به سیمین خود
شکسته تاج مرصع به شاخک بادام / گسسته عقد گهر بر ستاک شفتالود
به طرف مرز بر آن لاله‌های نشکفته / چنان بود که سر نیزه‌های خون‌آلود
به روی آب نگه کن که از تطاول باد / چنان بود که گه مسکنت جبین یهود
صنیع آزر بینی و حجت زردشت / گواه موسی یابی و معجز داوود
به هرکه درنگری، شادیی پزد در دل / به هرچه برگذری، اندهی کند بدرود
یکی است شاد به سیم و یکی است شاد به زر / یکی است شاد به چنگ و یکی است شاد به رود
همه به چیزی شادند و خرم‌اند و لیک / مرا به خرمی ملک شاد باید بود