ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۱۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بهارا! بهل تا گیاهی برآید / درخشی ز ابر سیاهی برآید
در این تیرگی صبر کن شام غم را / که از دامن شرق ماهی برآید
بمان تا در این ژرف یخزار تیره / به نیروی خورشید راهی برآید
وطن چاهسار است و بند عزیزان / بمان تا عزیزی ز چاهی برآید
به بیداد بدخواه امروز سر کن / که روز دگر دادخواهی برآید
بر این خاک تیغ دلیری بجنبد / وز این دشت گرد سپاهی برآید
ز دست کس ار هیچ ناید صوابی / بهل تا ز دستی گناهی برآید
مگر از گناهی بلایی بخیزد / مگر از بلایی رفاهی برآید
مگر از میان بلا گرمگاهی / ز حلقوم مظلوم آهی برآید
مگر ز آه مظلوم گردی بخیزد / وز آن گرد، صاحب کلاهی برآید