ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۱۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب خرگه سیه زد و در وی بیارمید / وز هر کرانه دامن خرگه فرو کشید
روز از برون خیمه دراستاد و جابه‌جای / آن سقف خیمه‌اش را عمدا بسوزنید
گفتی کسی به روی یکی ژرف آبگیر / سیصد هزار نرگس شهلا پراکنید
یارب! کجاست آن که چو شب در چکد به جام؟ / گویی به جام، اختر ناهید در چکید
چون پر کنی بلور و بداری به پیش چشم / گویی در آفتاب گل سرخ بشکفید
همبوی بیدمشک است اما نه بیدمشک / همرنگ سرخ‌بید است اما نه سرخ‌بید
آن می که ناچشیده هنوز از میان جام / چون فکر شد به مغز و چو گرمی به خون دوید
گر پر وی نبستی زنجیرهٔ حباب / از لطف، می ز جام همی خواستی پرید
بر نودمیده خوید بخوردم یکی شراب / خوشا شراب خوردن بر نودمیده خوید
از شیشه تافت پرتو می ساعتی به مرز / نیرو گرفت خوید و به زانوی من رسید