ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۱۸| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بگریست ابر تیره به دشت اندر / وز کوه خاست خندهٔ کبک نر
خورشید زرد چون کله دارا / ابر سیه چو رایت اسکندر
بر فرق یاسمین، کله خاقان / بر دوش نارون، سلب قیصر
قمری به کام کرده یکی بربط / بلبل به نای برده یکی مزمر
نسرین به سر ببسته ز نو دستار / لاله به کف نهاده ز نو ساغر
نوروز فر خجسته فراز آمد / در موکبش بهار خوش دلبر
آن یک طراز مجلس و کاخ بزم / این یک طراز گلشن و دشت و در
آن بزم را طرازد چون کشمیر / این باغ را بسازد چون کشمر
هر بامداد، باد برآید نرم / وز روی گل به لطف کشد معجر
خوی کرده گل ز شرم همی خندد / چون خوبرو عروس بر شوهر
بر خار بن بخندد و سیصد گل / چون آفتاب سر زند از خاور
مانند کودکان که فرو خندند / آنگه کشان پذیره شود مادر
قارون هر آنچه کرد نهان در خاک / اکنون همی ز خاک برآرد سر
زمرد همی برآید از هامون / لؤلؤ همی بغلتد در فرغر
پاسی ز شب چو درگذرد گردد / باغ از شکوفه چون فلک از اختر
برف از ستیغ کوه فرو غلتد / هر صبح کآفتاب کشد خنجر