ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۲۱| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باز به پا کرد نوبهار، سرادق / بلبل آمد خطیب و قمری ناطق
طبل زد از نیمروز لشکر نوروز / وز حد مغرب گرفت تا حد مشرق
لشکر دی شد به کوهسار شمالی / بست به هر مرز برف راه مضایق
رعد فرو کوفت کوس و ابر ز بالا / بر سر دشمن ز برق ریخت صواعق
غنچه بخندد به گونهٔ لب عذرا / ابر بگرید به سان دیدهٔ وامق
سنگدلی بین که چهر درهم معشوق / باز نگردد مگر ز گریهٔ عاشق
از می فکرت بساز جام خرد پر / جام خرد پر نگردد از می رایق
هرکه سحرخیز گشت و فکر کننده / راحت مخلوق جست و رحمت خالق
چون گل خندان، پگاه، روی فرو شوی / جانب حق روی کن به نیت صادق
غنچه صفت پردهٔ خمود فرو در / یکسره آزاد شو ز قید علایق
خیز که گل روی خود به ژاله فروشست / تا که نماز آورد به رب مشارق
خیز که مرغ سحر سرود سراید / همچو من اندر مدیح جعفر صادق
حجت یزدان که دست علم قدیمش / دین هدی را نطاق بست ز منطق
راهبر مؤمنان به درک مسائل / پیشرو عارفان به کشف حقایق
جام علومش جهان‌نمای ضمایر / ناخن فکرش گره‌گشای دقایق
از پی او رو، که اوست هادی امت / گفتهٔ او خوان، که اوست ناصح مشفق
راه به دارالشفای دانش او جوی / کوست طبیبی به هر معالجه حاذق
ای خلف مرتضی و سبط پیمبر! / جور کشیدی بسی ز خصم منافق
خون به دلت کرد روزگار جفاکیش / تا تن پاکت به قبر گشت ملاصق
پرتو مهرت مباد دور ز دلها / سایهٔ لطفت مباد کم ز مفارق
مدح تو گفتن بهار راست نکوتر / تا شنود مدح مردم متملق
کیش تو جویم مدام و راه تو پویم / تا ز تن خسته روح گردد زاهق
بر پدر و مادرم ز لطف کرم کن / گر صلتی دارد این قصیدهٔ رایق
چشم من از مهر برگشای و نگه دار / گوهر ایمان من ز پنجهٔ سارق