ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۲۶| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای به روی و به موی، لاله و سوسن! / سبزه داری نهفته در خز ادکن
سوسن تو شکسته بر سر لاله / لالهٔ تو شکفته در بن سوسن
لب لعلت گرفته رنگ ز مرجان / سر زلف ربوده بوی ز لادن
آفت جانی از دو غمزهٔ دلدوز / فتنهٔ شهری از دو نرگس پرفن
هر کجا دست برزنی به سر زلف / رود از خانه بوی مشک به برزن
زلف را بیهده مکاه که باشد / دل عشاق را به زلف تو مسکن
خود به گردن تو راست خون جهانی / کی رسد دست عاشقانت به گردن؟
نرم گردد کجا دل تو به افغان؟ / که به افغان نه نرم گردد آهن
من نجویم به جز هوای دل تو / تو نجویی به جز بلای دل من
نازش تو همه به طرهٔ گیسو / نازش من همه به حجت ذوالمن
مهدی‌بن‌الحسن ستودهٔ یزدان / شاه علم‌آفرین و جهل پراکن
کار گیتی از اوست جمله به سامان / پایهٔ دین از اوست محکم و متقن
خرم آن روی، کش نماید دیدار / فرخ آن دست، کش رسید به دامن
آن که جز راه دوستیش بپوید / از خدایش بود هزار زلیفن
پای از جادهٔ خلافش برکش / دست در دامن ولایش برزن
ای ولی خدای! خیز وز گیتی / بیخ ظلم و بن ستم را برکن
پدری را تویی پسر که هزاران / گردن بت شکست و پشت برهمن
بتگران‌اند و بت‌پرستان در دهر / خیز و تنشان بسوز و بتشان بشکن
چند ای خسرو زمانه! به گیتی / بی‌تو خاصان کنند ناله و شیون؟
به فلک بر فراز رایت نصرت / خاک در چشم دیو خیره بیاکن
خیمهٔ عدل را به‌پا کن و بنشین / که ستمگر شد این زمانهٔ ریمن
قومی از کردگار بی‌خبران را / جایگاه تو گشته مکمن و مسکن
تیغ خونریزی از نیام برون کن / وز چنین ناکسان تهی کن مکمن
خرم آن روز کاین چنین بنشینی / ای گدای در تو چرخ نشیمن!
رایت دین مصطفی بفرازی / از حد ترک تا مداین و مدین