ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۲۹| ” میراث‌دار ادب پارسی “

فغان ز جغد جنگ و مرغوای او / که تا ابد بریده باد نای او
بریده باد نای او و تا ابد / گسسته و شکسته پر و پای او
ز من بریده یار آشنای من / کز او بریده باد آشنای او
چه باشد از بلای جنگ صعبتر؟ / که کس امان نیابد از بلای او
شراب او ز خون مرد رنجبر / وز استخوان کارگر، غذای او
همی زند صلای مرگ و نیست کس / که جان برد ز صدمت صلای او
همی دهد ندای خوف و می‌رسد / به هر دلی مهابت ندای او
همی تند چو دیوپای در جهان / به هر طرف کشیده تارهای او
چو خیل مور گرد پارهٔ شکر / فتد به جان آدمی عنای او
به هر زمین که باد جنگ بروزد / به حلقها گره شود هوای او
به رزمگه خدای جنگ بگذرد / چو چشم شیر لعلگون قبای او
به هر زمین که بگذرد، بگسترد / نهیب مرگ و درد ویل و وای او
جهانخواران گنجبر به جنگ بر / مسلط‌اند و رنج و ابتلای او
ز غول جنگ و جنگبارگی بتر / سرشت جنگباره و بقای او
به خاک مشرق از چه رو زنند ره / جهانخواران غرب و اولیای او؟
به نان ارزنت بساز و کن حذر / ز گندم و جو و مس و طلای او
به سان که که سوی کهربا رود / رود زر تو سوی کیمیای او
نه دوستیش خواهم و نه دشمنی / نه ترسم از غرور و کبریای او
همه فریب و حیلت است و رهزنی / مخور فریب جاه و اعتلای او
غنای اوست اشک چشم رنجبر / مبین به چشم ساده در غنای او
عطاش را نخواهم و لقاش را / که شومتر لقایش از عطای او
لقای او پلید چون عطای وی / عطای وی کریه چون لقای او
کجاست روزگار صلح و ایمنی؟ / شکفته مرز و باغ دلگشای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟ / فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست عهد راستی و مردمی؟ / فروغ عشق و تابش ضیای او
کجاست دور یاری و برابری؟ / حیات جاودانی و صفای او
فنای جنگ خواهم از خدا که شد / بقای خلق بسته در فنای او
زهی کبوتر سپید آشتی! / که دل برد سرود جانفزای او
رسید وقت آنکه جغد جنگ را / جدا کنند سر به پیش پای او
بهار طبع من شکفته شد چو من / مدیح صلح گفتم و ثنای او
بر این چکامه آفرین کند کسی / که پارسی شناسد و بهای او
شد اقتدا به اوستاد دامغان / « فغان از این غراب بین و وای او»