ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۳۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر به کوه اندر پلنگی بودمی / سخت فک و تیز چنگی بودمی
گه پی صید گوزنی رفتمی / گاه در دنبال رنگی بودمی
گاه در سوراخ غاری خفتمی / گاه بر بالای سنگی بودمی
صیدم از کهسار و آبم ز آبشار / فارغ از هر صلح و جنگی بودمی
گه خروشان بر کران مرغزار / گه شتابان زی النگی بودمی
یا به ابر اندر عقابی گشتمی / یا به بحر اندر نهنگی بودمی
بودمی شهدی برای خویشتن / بهر بدخواهان شرنگی بودمی
ایمن از هر کید و زرقی خفتمی / غافل از هر نام و ننگی بودمی
نه مرید شیخ و شابی گشتمی / نه اسیر خمر و بنگی بودمی
ور اسیر دام و مکری گشتمی / یا خود آماج خدنگی بودمی
غرقه در خون خفتمی یا در قفس / مانده زیر پالهنگی بودمی
مر مرا خوشتر که در این دیولاخ / خواجهٔ با ریو و رنگی بودمی