ملک‌الشعرای بهار › قصیدهٔ ۳۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بدرود گفت فر جوانی / سستی گرفت چیره‌زبانی
شد نرم همچو شاخهٔ سوسن / آن کلک همچو تیغ یمانی
شد خاکسار دست حوادث / آن آبدار گوهر کانی
شد آن عذار دلکش پژمان / گشت آن غرور و نخوت فانی
تیر غم نشست به پهلو / چندان که پشت گشت کمانی
شد هفت سال تا ز خراسان / دورم فکند چرخ کیانی
اکنون گرم ز خانه بپرسند / نارم درست داد نشانی
شهر ری آشیانهٔ بوم است / بوم اندر آن به مرثیه‌خوانی
هر بامداد خانه شود پر / ز انبوه دوستان زبانی
غیبت کنند و قصه سرایند / در شنعت فلان و فلانی
آن روز راحتم که گریزم / از چنگ آن گروه، نهانی
گویی پی شکست بزرگان / با دهر کرده‌اند تبانی
یا رب! دلم شکست در این شهر / حال دل شکسته تو دانی
من نیستم فراخور این جای / کاین جای دزدی است و عوانی
دزدند، دزد منعم و درویش / پست‌اند، پست عالی و دانی
سیراب باد خاک خراسان / و ایمن ز حادثات زمانی
در نعمتش مباد کرانه / در مردمش مباد گرانی
آن بنگه شهامت و مردی / آن مرکز امیری و خانی
آن مفتخر به تاج سپاری / آن مشتهر به شاه نشانی
آن کوهسار دلکش و احشام / وآن دلنشین سرود شبانی
و آن شاعران نیکوگفتار / الفاظ نیک و نیک معانی