ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۳| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای نگار روحانی! خیز و پرده بالا زن / در سرادق لاهوت کوس «لا» و «الا» زن
در ترانه معنی دم ز سر مولا زن / و آن گه از غدیر خم بادهٔ تولا زن
در خم غدیر امروز باده‌ای به جوش آمد / کز صفای او روشن جان باده‌نوش آمد
وآن مبشر رحمت باز در خروش آمد / کآن صنم که از عشاق برده عقل و هوش آمد
حیدر احد منظر، احمد علی سیما / آن حبیب و صد معراج، آن کلیم و صد سینا
در جمال او ظاهر سر علم الاسما / بزم قرب را محرم، راز غیب را دانا
خاتم وفا را لعل، لعل راستی را کان / قلزم صفا را فلک، فلک صدق را سکان
اوست قطبی از اقطاب، اوست رکنی از ارکان / ممکنی است بی‌ایجاب، واجبی است بی‌امکان
در غدیر خم یزدان گفت مر پیمبر را / کز پی کمال دین، شو پذیره حیدر را
پس پیمبر اندر دشت بر نهاد منبر را / برد بر سر منبر حیدر فلک‌فر را
گفت : « بشنوید ای قوم! قول حق تعالی را / هم به جان بیاویزید گوهر تولا را
پوزش آورید از جان، این ستوده مولا را / این وصی برحق را، این ولی والا را
کی رسد به مدح او وهم مرد دانشمند؟ / کی توان به وصف او دم زدن ز چون و چند؟
به که عجز مدح آرم از پدر سوی فرزند / حجت صمد مظهر، آیت احد پیوند
پور موسی جعفر، آیت‌الله اعظم / آن که هست از انفاسش زنده عیسی مریم
در تحقق ذاتش گشته خلقت عالم / آفتاب کز رفعت بر فلک زند پرچم
عقل و وهم کی سنجند اوج کبریایش را؟ / جان و دل چه‌سان گویند مدحت و ثنایش را؟
گر رضای حق جویی، رو بجو رضایش را / هر که در دل افرازد رایت ولایش را