ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۴| ” میراث‌دار ادب پارسی “

زال زمستان گریخت از دم بهمن / آمد اسفند مه به فر تهمتن
خور به فلک تاخت همچو رای پشوتن / آتش زردشت دی فسرد به گلشن
قائد نوروز چتر آینه‌گون زد / ماه سفندارمذ طلایه برون زد
ساری منقار و ساق پای به خون زد / هدهد بر فرق تاج بوقلمون زد
ماه دگر نوبهار جیش براند / از سپه دی سلاحها بستاند
گل را بر تخت خسروی بنشاند / بلبل دستانسرا نشید بخواند
صدرا! عبدالمجید خادم باشی / کرده به تکذیب من جفنگ تراشی
گویی خود مرتشی نبوده و راشی / حیف است آنجا که دادخواه تو باشی
گر ره مدحش به پیش گیرم ننگ است / ور کنمش هجو، راه قافیه تنگ است
صرفنظر گر کنم ز بس که دبنگ است / گوید پای کمیت طبعم لنگ است
گویم : « شاها! شده است باشی پر لاف / از ره عدوان به عیب بنده سخن‌باف
چاره کنش گر به بنده باشدت الطاف» / گویم و دارم یقین که از ره انصاف
تا که تبرا بود به کار و تولا / تا که پس از «لا» رسد سرادق «الا»
خرم و سرسبز مان به همت مولا / بر تو مبارک کند خدای تعالی