ملک‌الشعرای بهار › شمارهٔ ۲| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دوشینه ز رنج دهر بدخواه / رفتم سوی بوستان نهانی
تا وارهم از خمار جانکاه / در لطف و هوای بوستانی
دیدم گلهای نغز و دلخواه / خندان ز طراوت جوانی
مرغان لطیف‌طبع آگاه / نالان به نوای باستانی
بر آتش روی گل شبانگاه / هر یک سرگرم زندخوانی
من بی‌خبرانه رفتم از راه / از آن نغمات آسمانی
با خود گفتم به ناله و آه / کای رانده ز عالم معانی!
با بال ضعیف و پر کوتاه / پرواز بلند کی توانی؟»
بودم در این سخن که ناگاه / مرغی به زبان بی‌زبانی
گر از ستم سپهر کین‌توز / یک چند بهار ما خزان شد
وز کید مصاحب بدآموز / چوپان بر گله سرگران شد
روزی دو سه، آتش جهانسوز / در خرمن ملک میهمان شد
خونهای شریف پاک، هر روز / بر خاک منازعت روان شد
وآن قصه زشت حیرت‌اندوز / سرمایهٔ عبرت جهان شد
امروز به فر بخت فیروز / دلهای فسرده شادمان شد
از فر مجاهدان بهروز / آن را که دل تو خواست آن شد
وز تابش مهر عالم‌افروز / ایران فردوس جاودان شد
شد شامش روز و روز نوروز / زین بهتر نیز می‌توان شد
از عرصهٔ تنگ حصن بیداد / انصاف برون جهاند مرکب
در معرکه داد پردلی داد / آن دانا فارس مهذب
شاهین کمال بال بگشاد / برکند ز جغد جهل مخلب
استاد بزرگ لوح بنهاد / شد مدرس کودکان مرتب
آمد به نیاز پیش استاد / آن طفل گریخته ز مکتب
استاد خجسته‌پی در استاد / تا کودک را کند مؤدب
آواز به شش جهت درافتاد / از غفلت دیو و سطوت رب:
« ای از شب هجر بود ناشاد! / برخیز که رهسپار شد شب
ای سر به ره نیاز سوده! / با سرخوشی و امیدواری
منشور دلاوری ربوده / در عرصهٔ رزم جانسپاری
با داس مقاومت دروده / کشت ستم و تباهکاری
زنگار ظلام را زدوده / ز آیینهٔ دین کردگاری
لب بسته و بازوان گشوده / وز دین قویم کرده یاری
واندر طلب حقوق بوده / چون کوه، قرین بردباری
جان داده و آبرو فزوده / در راه بقای کامکاری
وین گلشن تازه را نمود / از خون شریف آبیاری
مستیز به دهر ناستوده / کز منظرهٔ امیدواری
صد شکر که کار یافت قوت / از یاری حجت خراسان
وآن قبله و پیشوای امت / سرمایهٔ حرمت خراسان
بن موسی جعفر آن که عزت / افزوده به عزت خراسان
بگرفت نکو به دست قدرت / سررشتهٔ قدرت خراسان
وز همت عاقلان ملت / شد نادره ملت خراسان
وز عالم فحل باحمیت / شد شهره حمیت خراسان
ترکان دلیر بافتوت / کردند حمایت خراسان
نیز از علمای خوش رویت / خوش گشت رویت خراسان