ملک‌الشعرای بهار › شکوه از حسود| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز شعر قدر و بها یافتند اگر شعرا / منم که شعر ز من یافته است قدر و بها
به پیش نادان گر قدر من بود پنهان / به پیش دانا باشد مقام من پیدا
همی نشایدگفتن که تیره شد خورشید / اگر نیاید روشنی به دیدهٔ اعمی
شگفت نیست گرم آفتاب سجده برد / به پیش طبع سخن گوی و خاطر دانا
ولی دریغ که بر من ز شاعری نرسید / مگر فزونی خصم و تطاول اعدا
چه حیله سازم با دشمنان بی‌آزرم / چه گوی بازم با روزگار بی‌پروا
وفا ندیدم زین روزگار عهدگسل / کدام مرد بدیدست ازین عجوز وفا
به‌ پتک جور سپهرا سرم‌ به خیره مکوب / به سنک کینه جهانا تنم به خیره مسا
به بند خویش بسی ماندی این تن رنجور / کنون نمودی در بند دشمنانش رها
جلیس من به مه وسال‌، جسم محنت‌کش / ندیم من به شب وروز، چشم خون‌پالا
به بردباری آن یک چو سد اسکندر / به خونفشانی این یک چو پهلوی دارا
برون زحد و حصا رنج بینم اندر دهر / که هست خصم وحسودم برون‌زحد وحصا
حسود چیره شود هرکرا فزود کمال / مگس پذیره شود هرکجا بود حلوا