نوبهار آمد و شدگیتی دیگرگونا / باغ رنگین شد از خیری و آذریونا
رده بستند به باغ اندرکلهای جوان / جامهها رنگین چون لشگر ناپلیونا
سرخ گل خنده زد و مرغ شباوبزگریست / از لب کارون تا ساحل آبسگونا
برگ سبزآورد آن زرد شده شاخ درخت / کودک نوزاد آن پیر شده عرجونا
گل طاوسی ما نا صنم سامری است / عرعر وناژو چون موسی وچون هارونا
ارغوان هست یکی خیمهٔ نورنگ شده / کامده بیرون از خم بقم اکنونا
پیچک لاغر آویخته در دامن سرو / مثلی باشد از لیلی و از مجنونا
دشت قرمز شد یکپارچه از لالهٔ سرخ / ربخته گویی در دشت فراوان خونا
یا برونآمده از خاک و پراکنده شده است / با یکی زلزله، گنج کهن قارونا
قطرهٔ باران آویخته از برگ شقیق / چون زگوش بت دوشیزه در مکنونا
از پس نرگس آمدگل شببوی سفید / وز پس شببو بشگفت گل میمونا
گونه گون از بریک مرز بنفشه بدمید / وز بر مرز دگر سنبل گوناگونا
دو بنفشهاست یکافرنجی و دیگر طبری / طبری خرد است اما به شمیم افزونا
شببو و اطلسی و میخک و میناگویی / کرده فرش چمن از دیبه سقلاطونا
شمعدانیاست فروزندهٔ هر باغ که هست / تا مه مهر ز فروردین روزافزونا
بنگر آنشببوی صد پر کهنسیمخوش او / به مشام آید از آذر تاکانونا
سوسن و زنبق با داشتن چند زبان / راست چون دانشمندان خمشند اکنونا
لیک با نیم زبان بر گل سوری بلبل / بیتها خواند گه سالم و گه مخبونا اا
گل آزرمی ازشرم سرافکنده به زیر / که چرا غازه کشیده گل آزرگونا
بهرتعلیم شکوفه، باد از شاخ درخت / گه الف سازد گه دال کند گه نونا
وان چکاوک به لب جوی پی صید هوام / همچو مارافسا پیوسته کند افسونا
صبحگهجمله گلانروی به خورشیدکنند / که بر او هستند از روز ازل مفتونا
شد جهان خرم و خرم شد دلهای حزین / من چنین محزون چونا که بمانم چونا
چون زیم محزون اکنون کهجان شد چو بهشت / به بهشت اندر یک دل نبود محزونا
خرمی بر ما شایدکه به سالی زین پیش / رخت افکندیم از شهر سوی هامونا
همچو مسعودکه بیرون شد از قلعهٔ نای / عاقبت رفتیم از محبس ری بیرونا
دشت البرزکنون جای فقیرانهٔ ماست / آن کجا بود نشستنگه افریدونا
فلکی دارد روشن، افقی دارد نغز / چشماندازی چون دفتر انگلیونا
آفرین باد به البرزکه از عکس وی است / هرچه نقش است به سقف فلک گردونا
ما ز البرز دو فرسنگ به دوریم ولیک / او چنان آید در چشم که هست ایدونا
که بر او پیچند ازپرتو خور زربفتا / که در او بافند از ابر سیه اکسونا
چون سردانا مشحون ز هواهای بلند / قلهاش سال و مه از برف بود مشحونا
دامنش چون دل عاشق کمرش چون رخ یار / به هوای خون و خوشمنظرگی مقرونا
چون به تابستان بر برگ درختش نگری / از درخشانی گواکه بود مدهونا
عرب ار دیدی آن خوب فواکه کانجاست / برنخواندی به قسم والتین والزیتونا
باغ در باغ و گل اندر گل و قصر اندر قصر / هریکی قصر یکی جوی به پیرامونا
خاصه آن باغ کجا هست نشستنگه شاه / که بهشتی است فرود آمده از گردونا
کوه اگر حایل آن باغ نبودی بودی / از لب رود ارس تا به لب جیحونا
این چنانست که استاد دقیقی فرمود / «مهرگان آمد جشن ملک افریدونا»