ملک‌الشعرای بهار › غوکنامه| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بس کن از این مکابره ای غوک ژاژخا / خامش‌، گرت هزار عروسیست‌، ور عزا
ای دیو زشتروی‌، رخ زشت را بشوی / ورنه در آب جوی مزن بیش دست و پا
آن غوک سبزپوش برآن برگ پیلگوش / جسته کمین خموش و دو دیده سوی سما
چون زاهدی عنود، به سجادهٔ کبود / برکرده از سجود، سر و روی با خدا
گر بگذرد ز پیشش‌، پروانه‌ای ضعیف / بر وی کمین گشاید، آن زاهد دغا
بی‌رنج گیر و دار بیوباردش به قهر / چونان که آدمی را اوبارد اژدها
غوک کبود چهر، شده خیره بر سپهر / خواهد مگر ز مهر، فلک دوزدش قبا
«‌ای‌ غوک جنگلوک چو پژمرده‌ برگ کوک(‌)» / «‌خواهی که‌چون چگوک بپری سوی‌هوا»
زادی ز مام خود، به یکی رودهٔ دراز / بک بچگان رده شده در آن درازنا
تا باغبان بجنبید، آن روده درگسست / شد خوزهٔ غدیر زکفلیزوان(‌) ملا
زان‌روده برشدی سر وتن گرد و دم نحیف / چون کرمکان بکردی در برکه آشنا
چون یافتی کمالی آن پوست بفکنی / خردک همی برآید برتنت دست وپا
از برکه اندر آیی نرمک میان خوید / وزکوچکی ز خوید نداند کسی ترا
از آفتاب و باد نگهداردت گیاه / وزکرمکان خرد به پیش آیدت غذا
آموزگار، دهر و پرستارت آفتاب / استارگانت یار و شب و روزت اقربا
در هر زمین و آب که آنجا چراکنی / همرنگ آن زمین فتدت رنگ بر قبا
در خاک تیره‌، تیره و در خاک زرد، زرد / در جای سبزه سبز و به جای سیه سیا
این جادویی از آنت بیاموخت روزگا‌ر / کز شرّ دشمنان منافق شوی رها
دیری بنگذرد که جوان و کلان شوی / در جست و خیزآیی ودر نشو و در نما
همزادگانت بیشترین از میان روند / تو لیک چیره‌آیی درکوشش بقا
گیرد فروغ‌، چشمت وگیرد نگار، جلد / گردد قوی رگ وپی وگردد فزون دها
زانپس مراد و بویهٔ جفت آیدت بلی / اشکم چوگشت سیر، دگرگون شود هوا
هر شب سرود نرم سرایی به یاد جفت / تا بشنوی ز سویی، آواز آشنا
چون مه شدی به حلقه غوکان درون شوی / شب چون درافکند به سرآن قیرگون ردا
ازگوشه‌ای درآیی و رانی تحیتی / وز جمع مهتران شنوی بانگ مرحبا
لختی خموش مانی و بینی که بردمید / از هر طرف سری و ز هرسر یکی نوا
آن یک به خصم حاضرگوید: برو، برو / این یک به یار غایت گوید: بیا، بیا
شرم آیدت نخست چو بینی که آن گروه / یکباره کارشان تو بگایست و من بگا
زان پس حسد بری چو به بینی که غوک نر / بر غوک ماده جست و بپیچید و شد جدا
رفتار دوستان به تو باری اثرکند / آری مؤثر است محیط جهان به ما
تدبیرها کنی و به خود شکل‌ها دهی / تاآیدت به چنگ‌ یکی غوک خوش لقا
می‌بینمت که از همگان گوی برده‌ای / کایدون رسد به گوش‌، غریوت چو کرنا
چشمی فراخ داری و حلقی فراخ‌تر / رانی بسی ستبر و بری همچو متکا
چون دشمنی به بینی اندر طپی به آب / کرده بکش دو دست و روان کرده پای‌ها
از تک چو بر سر آیی و سربرکنی ز آب / گیری به دست ساحل و پاها کنی رها
دست از پی گرفتن و پای از پی شدن / این خوی آدمیست تو چون کردی اقتدا؟
نی نی که اقتدا به تو کردست آدمی / کز تو گذشته است در ادوار ارتقا
در قعرآب حبس نفس می کنی‌، ولیک / گر دیر بر سر آیی‌، لاشک شوی فنا
از بام تا به شام‌، تو و همگنان تو / هستید مست عربده و کینه و مرا
من خسته در حظیرهٔ گرم اندرون بتاب / خوابم ز سر پریده از آن حرب و ماجرا
این خانه نیست مصر و من از قبطیان نیم / موسی دعا نکرد، چرا خاست این بلا؟
فرمود بوعلی که چو غوکان فزون شوند / بگریز از آنکه آید اندر پیش وبا
اکنون فزون شد ستید اندر سرای من / وز من ربود خواهید این باغ واین سرا
اندر حدیث‌، کشتن تو نارواست‌، لیک / یک ره بر آن سرم که کنم کار ناروا
آن برکه را تهی کنم از آب و افکنم / چندین هزار غوک لعین را به زبرپا
کاین برکه جایگاه فسادست و نام اوست / بنگاه فسق و جای زنا، مرکز شقا
دار فریب و خانه جور و سرای کفر / بنگاه جهل و حوزهٔ کذب و در ریا
در زندگیت هرگز دردی دوا نشد / لیکن ز کشتهٔ تو شود دردها دوا
آوخ که مرغ و بره اجازت نمی‌دهند / ورنه که گردنت شدی از گرد ران جدا
بیتی ز اوستاد لبیبی‌، بدین نمط / برخواندم و نبشت و بدان کرد اقتفا
آن بیت را من ایدون پیوند ساختم / دریابد آن که دارد در پارسی ذکا