ز دانایی بنالد مرد دانا / که دانا را خرد بندی است برپا
ز سیری کرده قی در هند، راجه / گرسنه خفته «روسو» در اروپا
فرو ماند به کرباسی کشاورز / مخنث گام بگذارد به دیبا
عزیز بیجهت در خز و توزی / یتیم بیپدر بر خار و خارا
اگر قسمتبهسعی است و به کوشش / چنان کاندر قران فرمود مولا
چرا پیوسته قومی در تنعم / چرا همواره جمعی در تقلا
چرا یک قوم در زببنده ملبس / چرا یک قوم در چرکینه چوخا
بهٔکدمروکفلر بیزحمت و رنج / ربوده قسمت یک عمر جولا
امیر ناتوان درکوشک خفته / به صف مرده سلحشورتوانا
وگرقسمت بهنیرنگاستو تدبیر / در آن سعی و تکاپو نیست پیدا
پس آن پیغمبران و آن حکیمان / پس آن دستورهای نغز و شیوا
ز انجیل آمده تا عهد تورات / ز قرآن آمده تا زند وستا
ز سقراط گزین تا عهد «لوتر» / ز زرتشت مهین تا پور سینا
همان آموزگاران خلایق / همان اخلاقفرمایان دنیا
همان خونها که خوردند آن بزرگان / نصیحتها که فرمودند بر ما
همه یاوه است و هیچاهیچ و معدوم؟ / همه ژاژست و پیچاپیچ و بیجا؟
اگر نفس بشر با دد قرین است / چرا دد بر دو دست است و تو بر پا
چرا دد نگذرد از برکهٔ تنگ / تو پرّان بگذری از ژرف دریا
چرا گریی تو و او نیست گریان؟ / چرا گویی تو و او نیست گویا
چرا آیی تو از مغرب به مشرق / نیاید آهو از صحرا به صحرا
چرا وحشت کند او در غریبی؟ / تو در هر جا درآیی بیمحابا
دده دندان نیالاید به همجنس / تو ساغرها کشی از خون اعدا
وگر گفتارهای لیل و داروین / چنان باشد که تو گویی همانا
نهاو در بند تفکیکاست و ترکیب / نه او در فکر ایجاد است و انشا
دو سه درسی ز بر کرده طبیعی / که میراث آید از احیا به احیا
تو هر دم چیزها یابی به فکرت / که آن نایافته اجداد و آبا
پس این فکرتو میراث پدر نیست / کمال نفس تو است ای پور زببا
کمال نفس ارمانی طبیعی است / درین ارمان تو ممتازی ز اشیا
گیاه و جانور مقهور دهرند / تویی مقهور فکر خویش تنها
کشد نفس تو زی فوقالطبیعه / کشد نفس هیون زی سطح غبرا
به تحسین نبات و جنس حیوان / تو چون دهر، دانا و توانا
توانی خاربن را کرد بیخار / وز آن بیخار بار آورد خرما
برآری از گل شش برگ، صد برگ / پدید آری ز پشت زاغ، ورقا
به ترکیب از جمادات طبیعت / گرو بردی وگشتی فرد یکتا
برآری از خزف بلور روشن / بسازی با شبه لولوی لالا
تویی بعد از طبیعت فرد ممتاز / به مصنوع طبیعت حکمفرما
بسا دارو که تو پیدا نمودی / که گیتی هیچ گه ننمود پیدا
بسا قانون که تو ابداع کردی / که آن را در طبیعت نیست مبدا
پس این نفس تو نفس گاو و خر نیست / که او در رتبه پست است و تو والا
قوانین طبیعی ره نیابد / در اصل آکل و مأکول، اینجا
وگر یابد ز اغفال من و تو است / من وتو اکمهیما و خصم بینا