ملک‌الشعرای بهار › جواب بهار به ادیب الممالک فراهانی| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ایزدت خر خلق کرد ای کودن شاعرنما / رو چراکن تاکی اندرکار حق چون و چرا
می‌برازد بر تو عنوان خریت ای (‌..) / همچو وحدانیت مطلق بذات کبر‌با
ازتو ابله‌تر نجستم نیک جستم بی‌خلاف / از تو ناکس‌تر ندیدم راست گفتم بی‌ر‌یا
مایه‌شاعر برون از لفظ خوش،‌علم است و هوش / مر تو را نی لفظ شیرین است نی علم و ذکا
زان افاداتی که فرمودی به دیوان ادیب / پایگاه دانشت معلوم شد نزدیک ما
وز فراویز نظامی شد مسلم کان جناب / تا چه حد بودست با آداب تحقیق آشنا
باد لعنت بر تو تا بر جان و خشوران درود / باد نفرین بر تو تا در لفظ مسکینان دعا
کوژ بادا همچو پشت خوشه‌چینانت کمر / چاک بادا همچو چرم پاره‌دوزانت قفا
بی‌توقف چار چیزت باد اندر چار چیز / بی‌تعلل هشت چیزت باد اندر هشت جا
در معایت زهر ارقم در سرایت شور و شین / درگلویت ریسمان و بر دهانت متکا
کف به‌لب چوبت به ... تیرت به‌ دل‌تیزت به ریش / غم به‌جان دردت به‌تن تیغت به‌سر بندت به‌پا
چار چیز از چار کس در چار جا بادت نصیب / نبود از این چار چیزت جان و تن یکدم رها
در ملا دشنام مردم در خلا دشنام زن / این جهان قهر اعادی آن جهان قهر خدا
نی در انگشت تو خوش تر تا در انگشتت قلم / بند بر دست تو بهتر تا که در دستت عصا
یادت آید مدتی همچون جعل در ... / گرد می کردی زباله زبن سرای و زان سرا
روز و شب از دود افیون‌دربن ریشت خضاب / سال و مه از لون سرگین درکف دستت حنا
چون گذشتی مهتری لر سوی شهر اصفهان / می‌دویدی پیشبازش با سلام و با ثنا
شعر می‌خواندی به آواز حزین در مدح لر / مثنویاتی ز جنس شعر ملا احمدا
خنده‌آور موکبی تشکیل می‌شد زان که بود / لر ز پیش و تو زپس وندر پیت چندین گدا
ور از آن لر چند غازی می‌ربودی داشتی / با گدایان بر سر تقسیم آن جنگ و مرا
‌گشت ناگه آتش جنگ عمومی شعله‌ور / شد به دوران فتنهٔ آخر زمان فرمانروا
در جهان دجال‌خویان فرصتی خوش یافتند / تا برون آیند از بیغوله‌های اختفا
چون خر دجال بیرون تاختی از ... / شد فضای اصفهان از عر و تیزت پرصدا
هوچیانه آمدی از چاه گمنامی برون / یافتی گنج ملا جان بردی ازکنج خلا
شد الاغ ... لاغ‌باف و لاف‌زن / شعرساز و نثرگستر، چس‌نفس پرمدعا
شعرگوید لیک ناهنجار و سرد و بی‌مزه / سربسر چون سکهٔ مغشوش قلب ناروا
گاه تازد بر بهار وگاه بر پیشاوری / زان که دارد در جگر از صیت هریک داغ‌ها
وان اساتید خراسان و صفاهان و جنوب / نصرت و مسرور و فرخ‌ آن شعاع و آن سنا
وان اساتید ری وگوران و آذربایجان / چون رشید و سرمد و رعدی سلیم و دهخدا
او نه‌ تنها شاعران زنده را دشمن بود / شاعران مرده را نیز از حسد گوید هجا
نیش‌زن‌ چون عقربست و مرکز زهرش زبان / شعرهایش چون رتیلا پشم‌دار و بدنما
چون زمین جی به امساک و ثقیلی مشتهر / چون شبان دی به‌ سردی و درازی مبتلا
نام بهمان ژاژخا بنهد ملقلق‌باف‌، لیک / خود ملقلق‌باف‌تر صد ره ز بهمان ژاژخا
بس که‌ از الفاظ‌ و ترکیبات‌ ناخوش ممتلی‌است / معدهٔ شعرش عفونت یافته است از امتلا
می‌نهد در پیش‌، ده دیوان ز استادان نظم / تا بسازد چامه‌ای خشک و دراز و نابجا
لاجرم‌هرمصرعش دارای‌سبکی‌دیگراست / چون بخوانی چامه‌هایش‌، ز ابتدا تا انتها
می‌برد ترکیب لفظ از شاعران مختلف / چون کمال و چون‌ نظامی‌ چون ظهیر و صائبا
می‌نهد لفظ نظامی پیش لفظ بوشکور / می کند ترکیب صائب جنب سبک بوالعلا
از غریب و وحشی و سوقی درآمیزد بهم / شعرهایی بی‌مزه چون بی‌توابل‌ شوربا
هست از بهر فنای جانت ای عرجون جهل / خامه‌ام‌ در دست‌ چون‌ در دست‌ موسی‌ اژدها
چاک بادا حنجرت ای بوم ناخوش زمزمه / خاک بادا بر سرت ای شوم کافر ماجرا
بر سرت خاکی که شب از کوچه‌های اصفهان / گه به پشت خود کشیدی گه به پشت چاروا
از من ای نادان مشو دلتنگ زیرا گفته‌اند / از وفا خیزد مودت وز جفا زاید جفا