ملک‌الشعرای بهار › در وصف تگرگ| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز میغ اندر جهد هزمان درخشا / شود میغ از درخشیدنش رخشا
کجا طفلی کشد با دست لرزان / خطی زرین‌، بدان ماند درخشا
دمد تندر بدان قوت که گویی / شودکوه ازنهیبش پخش پخشا
الا زین سنگسار ابر فریاد / کریما کردگارا جرم بخشا
تگرگی آمد از بالا که گفتی / کشد رستم خدنگ از پشت رخشا
ز سنگک اا باغ چون‌ دشت نمک شد / که بود از لاله چون کان بدخشا
دژم شد گونهٔ نسرین روشن / سیه شد چهرهٔ شب‌بوی رخشا
نگه کن تا چه گوید رودکی انک / به‌هر بابش ز حکمت بود بخشا
نباشد زین زمانه بس شگفتی / اگر بر ما ببارد آذرخشا