ملک‌الشعرای بهار › در منقبت امام هشتم‌(‌ع‌)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بگرفت شب ز چهرهٔ انجم نقاب‌ها / آشفته شد به دیدهٔ عشاق خواب‌ها
استارگان تافته بر چرخ لاجورد / چونان که اندر آب ز باران حباب‌ها
اکنون که آفتاب به مغرب نهفته روی / از باد برفروز به‌بزم آفتاب‌ها
مجلس بساز با صنمی نغز و دلفریب / افکنده در دو زلف سیه پیچ و تاب‌ها
ساقی به پای خاسته چون سرو سیمتن / وانباشته به ساغر زربن شراب‌ها
درگوش مشتری شده آواز چنگ‌ها / بر چرخ زهره خاسته بانگ رباب‌ها
فصلی‌خوش و شبی‌خوش‌وجشنی‌مبارکست‌ / وز کف برون شده‌است طرب را حساب‌ها
بستند باب انده و تیمار و رنج و غم / وز شادی و نشاط گشادند باب‌ها
رنگین کند به باده کنون دامن سپید / زاهدکه بودش از می سرخ اجتناب‌ها
گویند می منوش و مخورباده زانکه هست / می‌خواره راگناه وگنه را عقاب‌ها
در باده گر گناه فزون است هم بود / در آستان حجه یزدان ثواب‌ها
شمس‌الشموس شاه ولایت که کرده‌اند / شمس و قمر ز خاک درش اکتساب‌ها
هشتم ولی بار خدا آنکه بر درش / هفتم سپهر راست به عجز اقتراب‌ها
بهر مقر و منکر او ایزد آفرید / انعام‌ها به خلد و به دوزخ عذاب‌ها
خواهی اگر نوشت یکی جزوش از مدیح / در پیش نه ز برگ درختان کتاب‌ها
اکنون به شادی شب جشن ولادتش / گردون نهاده برکف انجم خضاب‌ها
جشنی است خسروانه و بزمی است دلفروز / گوئی گرفته‌اند ز جنت حجاب‌ها
نور چراغ وتابش شمع و فروغ برق / گونی برآمدند به شب آفتاب‌ها
آن آتشین درخت چو زربفت خیمه است / وان تیرهای جسته چو زرین طناب‌ها