ملک‌الشعرای بهار › در منقبت مولای متقیان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دل من خواهی ای ترک و ندانی که خطاست / از چو من عاشق دلباخته جان باید خواست
دل من خواهی و پاداش مرا بوسه دهی / هرکه زینسان دل من خواهد بدهم که رواست
دل من عشق تو را خواست سپردمش به تو / دل تو را دادم نک هرچه کنی حکم توراست
عشق تو حکمروا گشت بتا بر دل من / نیست یکدل که نه عشق ن بر او حکمرواست
ای ببرده دل یک شهر به آراسته روی / آفرین باد بر ایزدکه چنان روی آراست
به هوای تو شدم شهرهٔ شهر اینت شگفت / نه چو من شهره شود هرکو در بند هواست
نیست جزرنج و بلا بر من از این عشق‌، بلی / عشق را چه‌رن نگری یکسره رنج است و بلاست
دژم از چیست سر زلف تو، کش روز و شبان / خوابگه بر سمن و رامشگه بر دیباست
به‌خطا خواست‌ز چین مشک سیه‌، مشک‌فروش / که ز چین سر زلف تو همی باید خواست
ماه را نیست چنین روی و چنین جعد بخم / سرو را نیست چنین زلف و چنین قامت راست
من خورم خون جگر، دو لب تو سرخ ز چیست / من کشم بار بلا، زلف تو خمیده چراست
آهوی چشمت ای شوخ‌، دل من بفریفت / مگر این دل نه دل مدحگر شیر خداست
بوالحسن آنکه بدو فضل به انجام رسید / وآنگه بنهفت توان فضل وی امروزکجاست
ولی ایزد یکتا که به پیش در او / آسمان همچو غلامان رهی‌، پشت دوناست
هر چه بی‌خواهش او گر همه نیکیست بدی است / هرچه بی‌طاعت اوکر همه هستی است فناست
کر همه‌عاصی‌، از مهرش‌با عیش و *‌رشی است / ور همه دشمن‌، از جودش با برک و نواست
نیست دادار و چو دادار ز هر عیب بری است / نیست یزدان و چو یزدان به فضایل یکتاست
شد ز روشن دل او روز مخالف تاری / شد ز تیغ کج او دین خداوندی راست
آسمانست و زمین هر دو بزرگ آیت حق / آسمان از او برپا و زمین زو برجاست
بسته و بندهٔ فرمانش قضا و قدر است / کر همه چیز به حکم قدر و بند قضاست
شرف و فخربود آدم را زین فرزند / گرچه مردم را فخر و شرف از جد و نیاست
ای ره شیطان بگرفته ز نادانی و جهل / ره اوکیرکه سوی خردت راهنماست
فرخ آن راکه چنین راهنمای است و دلیل / خرم آن راکه چنین بارخدای و مولاست
کر به رزم اندر دیدیش همانا گفتی / خصم اوکاه و سرنیزهٔ اوکاه‌رباست
مر خدا را بپرستیدن پیمود رهی / تا بدانجا که ستودندش قومی که خداست
بت شکستن را بر دوش نبی سود قدم / نیک بنگرکه جز او این شرف و قدرکه‌راست
پای بر دوش نبی سود تواند آن کش / زیر پای اندر شمس و فمر و ارض و سماست
آنکه بر جای نبی بسترآفت بگزید / لاجرم بعد نبی صدر خلافت اوراست
این‌چنان گفتم کاستاد سیستانی کفت / «‌ترک من بر دل من کامرواکشت و رواست‌»