ملک‌الشعرای بهار › ره راست| ” میراث‌دار ادب پارسی “

تا شدم خویگر به رفتن راست / چرخ کجرو به کشتنم برخاست
راست نتوان سوی بلندی رفت / راستی مانع ترقی ماست
کوهرو بین که پشت خم دارد / گه ز چپ می‌رود گهی از راست
ذروهٔ عز دنیوی کوهی است / که همه نعمت اندر آن بالاست
زاد راهش دروغ و گربزی است / نردبانش فریب و مکر و دهاست
باید ار قصد برشدن داری / هر زمان اوفتاد و برپا خاست
نیست فرقی میان دشمن و دوست / کاندر آن ره خروش وانفساست
اندر آن ره دو تن ز پهلوی هم / نگذرد بس که راه کم‌پهناست
کس در این راه پر خطر از کس / دستگیری نمی کند که خطاست
دوستان پای دوستان گیرند / از پی پاس جان خویش و رواست
سنگ‌ها پیش پایت اندازد / آنکه بالاتر از تو ره‌پیماست
هر قدم زین مشاجرات مخوف / طرفه جنگ و کشاکشی برپاست
هرکه برگشت یا که عجز آورد / در تک درهٔ عمیقش جاست
این بود حال کوه‌پیمایان / طرفه کوهی که مقصد عظماست
پا پر از آبله است و خون‌، زیراک / ساق در خار و کام بر خاراست
زبر و بالای این گریوه و کوه / از انین و نفیر، پر ز صداست
چون به بالا رسند با این رنج / آن مکان تازه اول دعواست
کان مکان نیست جای یک تن بیش / وز همه سو نشیب هول و بلاست
کسی آنجای را به چنگ آرد / که به اسباب و بخت‌، کامرواست
تا یکی با غنا شود مقرون / صدهزار آدمی قرین عناست
جایگاهی خوشست لیک دربغ / که بدین جا هجوم این غوغاست
همه آنجای را طمع دارند / مقصد جملگی همان یکجاست
هرکه او بر در نیاز نشست / از سر امن و عافیت برخاست
به حقیقت غنی، کسی باشد / کش ازاین رفت‌وآمد استغناست
جاه حاصل شده ز خون جگر / بازی کودکانهٔ سفهاست
دولتی پر ز بیم و باک و هلاک / نیست دولت که کام اژدرهاست
کوه‌پیما نه‌ایم و خرسندیم / گرچه رهوار ما جهان پیماست
ما جهان را به راستی سپریم / کس ندیدم که گم شد از ره راست