ملک‌الشعرای بهار › غم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گویی علامت بشر اندر جهان‌، غم است / آن کس که غم نداشت نه فرزند آدم است
شاعر پیمبری است خداوند او شعور / کاو از خدای خویش همه روزه ملهم است
هستم فدای طرفه خدایی که بر قلوب / الهام‌ها فرستد و جبریل او غم است
بر گردن حیات بپیچیده عقل و عشق / این هر دو مار با همه کس یار و همدم است
ماریست عقل‌، یک‌دم و چندین هزار سر / یعنی که عقل با غم بسیار توام است
ماریست عشق‌، یکسر و چندین هزار دم / یعنی غمی که بر همه غم‌ها مقدم است
هر زنده‌ای که نیست گرفتار این دوبند / او آدمی نه‌، بل حیوان مسلم است
نزدیک من حیات به جز رنج و درد نیست / رنج است و غصه زندگی ار بیش و ار کم است
دیدم به عمق جنگل هندوستان‌، بهار / جوکی گرفته ماتم و بوزینه خرم است