ملک‌الشعرای بهار › منقبت سیدالشداء (‌ع‌)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

«‌دل آن ترک نه اندر خور سبمبن‌بر اوست / سخن او نه ز جنس‌لب چون‌شکر اوست‌»
بینی آن‌ زلف که‌ سیسنبر و سوسن‌، بر اوست / دل من فتنه برآن سوسن و سیسنبر اوست
چون فروپیچد و برتابد و بر بندد / گوئی از غالیه اکلیلی زبب سر اوست
باز چون برفکند بند و رها سازد زلف / گوئی از مشک یکی پیرهن اندر بر اوست
ابلهان جمله درازند و دراز است آن زلف / به افسون‌ها که در آن حلقهٔ افسونگر اوست
چون سرش چیده شود نیک پسندیده شود / که بدان فتنه‌گری گو تهی اندر خور اوست
سرآن زلف ببرند به آئین و رواست / که پریشانی یک شهر به زیر سر اوست
هر درازی نبود ابله و هرگونه رند / زانکه هرکس را بخشایشی از داور اوست
دلبر من نه دراز است و نه کوتاه‌، بلی / نظرم بی‌سببی نیست که بر منظر اوست
هست چون سرو جوانه قد آن سرو روان / که به عشق اندر، پیری و ملامت بر اوست
چون به باغ‌ آیم و بینم گل سوری با سرو / در دلم حسرت بالا و رخ دلبر اوست
راست گویی گل سوری به بر سرو بلند / که حسین است و به‌پیشش علی‌اصغر اوست
پسر فاطمه سر خیل جوانان بهشت / که بهشت آیتی از تازه رخ انور اوست
رخ زبباش بهشت است و قد موزونش / طوبی و، خالش رضوان و لبش کوثر اوست
مهر او دار نعیم وکرمش نعمت او / قهر او دار جحیم و سخطش آذر اوست
برق‌، پاسوخته‌ای براثر ناوک او / چرخ‌، پرگرد رخی در عقب لشکر اوست
رتبتش پیدا ز اسرار (‌حسین منی‌) است / به‌خداکاین سخن از دولب پیغمبر اوست
او ز پیغمبر و پیغمبر ازویست‌، آری / بی‌سبب نیست که جبریل ستایشگر اوست
پدر و مادر و جدم به فدای پسری / کاین جهان چاکر جد و پدر و مادر اوست
خامس آل عبا، سبط دوم‌، قطب سوم / آن سپهری که فلک بندهٔ نه اختر اوست
گشت در بزم ازل فانی فی‌الله ز آنرو / تا ابد سرخ ز صهبای فنا ساغر اوست
در ره دین ز برادر بگذشت و ز پسر / شاهد واقعه‌، عباس و علی اکبر اوست
کشت دین تشنه بدو، خون حسین آبش داد / این حدیث لب عطشان و دو چشم تر اوست
لکهٔ چهرهٔ شمس وکلف عارض ماه / ازلی دورنمائی ز غبار در اوست
پهنهٔ گردون میدانگه جولان شه است / وین مه نو اثر نعل سم اشقر اوست
دو دل است او را در رزم‌، یکی در سینه / وز بر جوشن‌، پوشیده دل دیگر اوست
او جهانست و، زمین است عقابش و آن رمح / چون شهابست و عمامه فلک اخضر اوست
هرچه در خانه زر و سیم‌’ به سائل بخشید / هم درآن حال که سائل به قفای در اوست
تابع روز نشد، تن به مذلت بنداد / این چنین باید بودن کسی ار چاکر اوست
گفتم این چامه بدان وزن که کفت آن استاد / «‌دل آن ترک نه اندر خور سیمن‌بر اوست‌»