ملک‌الشعرای بهار › جمال طبیعت| ” میراث‌دار ادب پارسی “

جهان جز که نقش جهاندار نیست / جهان را نکوهش سزاوار نیست
سراسر جمال است و فر و شکوه / بر آن هیچ آهو پدیدار نیست
جهان را جهاندار بنگاشته است / به نقشی کزان خوب‌تر کار نیست
چو بیغاره رانی همی بر جهان / چنان‌دان که جز برجهاندار نیست
جهان راست مانند زیبا بتی است / که چونان به‌مشکوی فرخار نیست
تو مفریب از او گرت هوشست یار / فریب از در مرد هشیار نیست
متاب از بتی کان فریبنده است / که بت را فریبندگی عار نیست
چنندهٔ کل ار خارش انگشت خست / گنه بر چننده است بر خار نیست
چنان عدل آمد بنای جهان / کز آن عدل‌تر نقش پرگار نیست
درین نقش پرگار کژی مجوی / اگر دیو را با دلت کار نیست
سراسر فروغست و رخشندگی / سیاهی درو جز به مقدار نیست
نگه کن بر این چتر افراشته / که زر تاروار است و زرتار نیست
ز زر الهی بر آن تارهاست / ز زر هریوه برآن تار نیست
به یک ره دو پیکر پذیرد چنانک / نگونسار هست و نگونسار نیست
گهی قیرگون گاه پیروزه گون / گهی تارگونه است وگه تار نیست
گهش بر جبین خط گلنار هست / گهش بر جبین خط گلنار نیست
چو دیبای کحلی کزان خوب‌تر / یکی دیبه در هیچ بازار نیست
بود دیبهٔ خسروانی‌، شگرف / ولی چون سپهر ایزدی‌وار نیست
نگه کن برآن کوهسارکبود / کش از ابر، یک نیمه دیدار نیست
یکی موسم گل برآن برگذر / ز دیدن گرت دیده بیزار نیست
گذر کن برآن بام افراشته / که از برف لختی سبکبار نیست
برآورده قصریست کاندازه‌اش / در اندیشهٔ هیچ معمار نیست
برآن سبزه وگل بچم شادمان / کرت جان رمنده زگلزار نیست
به‌بینی‌، گرت نیستی خارخار / که‌صدکونه گل‌هست ویک‌خارنیست
نگه کن بر آن جویبار روان / که گویی به جزاشگ کهسار نیست
بود رخت درس‌ با و دلبنده کوه / دلش لیک دربند دلدار نیست
نیاساید الا در آغوش مام / ازبرا به جز رفتنش کار نیست
درختان بر او در تنیده بهم / چنان کش به ره جای رفتار نیست
ازینسو بدانسو گریزد از آنک / دلش ایمن ازدزد و طرار نیست
نگه کن بدان آفتاب بلند / که طراروار است و طرار نیست
نماید گذر بر در و بام خلق / ولی ز اندرون‌ها خبردار نیست
نگه کن بدان تازه گل در بهار / که خرم چنو گونهٔ یار نیست
نگه کن بدان مرغک بذله گوی / که جز برگلش نالهٔ زار نیست
نگه کن بدان میوه اندر درخت / که رخشان چنو در شهوار نیست
نگه کن بدان دختر خردسال / که نوزش به دل عشق را بارنیست
نگه کن بدان پور پاکیزه چهر / که در دام محنت گرفتار نیست
نگه کن بدان بی گنه کودکان / که شان جز محبت پرستار نیست
نگه کن بدان مادر و آپن پدر / که در سینه‌شان کینه انبار نیست
جهان این کسانند و این است دهر / جهان آن سیه روی غدار نیست
تو زبن نقش‌ها می چه رنجه شوی / اگر دلت رنجه ز دادار نیست
ور از نقش دادار گشتی دژم / تو را تن به جز نقش دیوار نیست
اگرگویی این نقش‌ها ابتر است / مرا بر حدیث تو اقرار نیست
به نقش نگارندهٔ چیره‌دست / کس ار خرده گیرد بهنجار نیست
وگرگویی این‌نقش‌ها خود شده‌است / کجا ز آفریننده آثار نیست
پس آن بد که بینی هم از چشم تست / کت آئینه ناخورده زنگار نیست
از این در سخن هرچه ستوار و نغز / به نزدیک داننده ستوار نیست
گرت بد رسد جمله ازخود رسد / در آن بد زمانه گنهکار نیست
توگوبی فسانه است کار جهان / همیدون مرا با تو پیکار نیست
کدامین فسانه است کان پیش تو / به یک‌بار خواندن سزاوار نیست
زتکرارهایش چه رنجی همی / که عیب فسانه زتکرار نیست
تو را گر مکرر، مرا تازه است / جهان را به نزد تو زنهار نیست
دو بایست عمر از پی تجربت / نگر کاین سخن محض پندار نیست
گرین خود درستست‌، صدساله عمر / بر مرد فرزانه بسیار نیست
ور اندرزگیرد کس ازکار دهر / ز تکرار اندرزش آزار نیست
بنالی همی از بلای جهان / بلای جهان صعب و دشخوار نیست
بلای جهان آینهٔ مهر اوست / که بی‌رنج‌، رامش نمودار نیست
حکیمان پیشین چنین گفته‌اند / که لذت جز از دفع تیمار نیست
گر آزاد مردی بلاجوی از آنک / بلا جز که درخورد احرار نیست
کی آسایش و رامش جان برد / کسی کاز بلا جانش افکار نیست
کجا هرگز ازگونه گونه خورش / برد لذت آن کس که ناهار نیست
زگیتی به واقع دل آن کس کند / که این گیتی اندر برش خوار نیست
اگر برکنی دل ز ناخواسته / تو را سوی من جاه و مقدار نیست
یکی شارسانی است‌، دیگر سرای / کجا جای کشت و ده و دار نیست
همه نعمتی هستش الا در او / کشاورز و درزی و نجار نیست
ازیدر بسازند و آنجا برند / که آنجای مزدور و بیگار نیست
همه کشته و داشتهٔ خود خورند / فرختار نی و خریدار نیست
در آن شارسان مدبر افتد کسی / کش این جا جز اعراض و ادبار نیست
جهان را نبایست کردن یله / که مرزوی گل جای مردار نیست
ببایست ورزید و برداشت بهر / بسوزند نخلی که بربار نیست
من اکنون برآنم که گفت آن حکیم / که ناشاستی اندرین دار نیست
همه هرچه هست آن چنان بایدی / به گیتی نبایسته ناچار نیست
زمانه یکی تیز تک بارگیست / سوارش جز از مرد هموار نیست
کسی کاو یله سازد آن بارگی / چنان دان که چیزیش در بار نیست
گنه کاره است آن کش از دسترنج / به لب نان و در کیسه دینار نیست
به نان کسان دوختن چشم آز / گناهی است کان را ستغفار نیست
نه از دسترنج است نان کسان / کشان پیشه جز جور و کشتار نیست
که از حلق این ناکسان فاصله / فزون‌تر ز یک حلقه تادار نیست
هم از گور این دیو طبعان‌، طریق / فزون از به دستی سوی نار نیست
همانا گنهکارتر در جهان / کس از مردم مردم‌آزار نیست
از آن گفتم این را که گفت آن ادیب / «‌یکی گل درین نغز گلزار نیست‌»