ملک‌الشعرای بهار › در صفت شب و منقبت علی (‌ع)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب برکشید رایت اسود / لون شبه گرفت زبرجد
شد چیره بر عمائم خضرا / بار دگر علائم اسود
گفتی ز نو سلالهٔ عباس / بردند حق آل محمد
مشرق به رنگ سوسن بری / مغرب به رنگ ورد مُورد
در یک کرانه‌، پردهٔ ماتم / در یک کرانه‌، خونین مشهد
بازیگر شب آمد و افراخت / آن خیمهٔ سیاه معسجد
و آن مرده‌ریگ‌های کهنسال / کش بازمانده از پدر و جد
وز هرکرانه لعبتکان را / آورد و برنشاند به مسند
آن‌بایکی‌وشاح موشح / این با یکی قلاده مقلد
زهره نخست بار ز بالا / بنمود همچو دیدهٔ ارمد
مه بر فضول خال نهاده / زانگشت جابجای بر آن خد
کیوان میان به افسون بسته / از حلقهٔ حدید موقد
بهرام کرده پوشش خفتان / از لاله برک و درع ز بسد
وان کهکشان فشانده پیاپی / بر اختران گلاب مصعد
یک سو نموده نعشی پوبا / نه مدفنی پدید و نه مرقد
یک سو نموده نسری طایر / نه منزلی پدید و نه مقصد
گه گه برون فرستد پیکی / ز استاره همچو حبلی ممتد
چون کاتبی که با قلم سرخ / بر صفحهٔ سیاه کشد مد
برخیز و بزمگاه برافروز / ای ماهروی سرو سهی قد
در دلبری مباش جفاکار / در دوستی مباش مردد
دریاب قدر صحبت پیران / ای تندخو جوان معربد
کز نیکوان عتاب و درشتی / نیکو بود ولی نه بدین حد
یزدان نمود حسن و بهارا / بر چهرهٔ تو وقف موبد
زان دیو رشک برد و نهانی / با دست آن دو زلف مجعّد
بنمود تقوی و دل و دین را / در طرهٔ تو حبس مخلّد
بگذاشتم شبی به رخ او / پیچنده چون سلیم مسهد
بودیم در سخن که برآمد / آوازهٔ خروس مغرد
سر زد سپیده از بر البرز / چون برکشیده تیغ مهنّد
گفتی بکرد بیرون‌، موسی / از جیب جامه آن هنری ید
چون اژدهای مخرفه اوبار / چرخ از ستاره کرد مجرد
نه مشتری بماند و نه عوّا / نه نعش و نه جدی و نه فرقد
گیتی خموش و سرد و تهی شد / چون کعبه در ولایت مرتد
نجم سحر ز اوج همی تافت / چون شمعی از میانهٔ معبد
جادوی چرخ ملعبه برچید / گشت زمانه گشت مجدد
گنجشگکان شدند هم‌آواز / چون کودکان به خواندن ابجد
خورشید چیره‌دست بگسترد / زرّ طلا به لوح زبرجد
چون طبع من که شعر طرازد / در مدحت خلیفهٔ احمد
شیر خدا که هست جبینش / تا بشگه ستارهٔ سودد
یزدان نهاده از بر فرقش / دیهیم پادشاهی سرمد
ز او خاسته است جمله فضائل / چون خیزش جموع ز مفرد
باران فضل اوست همه سیل / درباب علم اوست همه مد
ز امواج دانشش دو سه قطره / شد میغ و درچکید به فدفد
یک قطره شد خلیل و کسایی / یک قطره سیبویه و مبرد
درکعبه زاد و شد ز وی اشرف / ز آدم چکید و شد ز وی امجد
گلبن بزاد ورد ولیکن / زان اشرف است ورد مورّد
وز شاخ خاست فاکهه اما / زان شاخ هست فضل وی از ید
دعوی نداشت ورنه ورا بود / همچون قران هزار مجلد
روزی که جست عمرو ز خندق / بسته به خنگ تازی‌، مقود
ازخشم همچو مرگ مجسم / وز هول همچو کوه مجسد
تارک به زیر مغفر فولاد / سینه درون درع مزرّد
زی قوم شد چو رعد خروشان / وز بیم او یلان شده ارعد
شیر خدا ز خیل برآمد / خمیده‌ای به چنگ محدد
با حد تیغ‌، کفر بینداخت / برداشت دین ز خاک بدان حد
نزد حق از نیاز دو گیهان / افزود قدر ضربت آن ید
دست خداش خواند ازین روی / پیغمبر کریم ممجد
زبرا که بود آن دل و آن دست / پیوسته از خدای مؤید
غالی خداش خواند و من آن را / نپذیرم و نه زود کنم رد
چون بنده جویدی ره دادار / باقی نماندی به میان حد
خلق بشر خدای بدان کرد / تا سازدش به خویش مقید
سوی خدای ره برد امروز / مانندهٔ خدای شود غد
حیدر موحدیست خداجوی / وز هرچه جز خدای‌، مجرد
زبن رو ندانمش که چه خوانم / هستم درین میانه مردد
بحث است تا به علم معانی / از مسندالیه و ز مسند
اعدای او به محنت دایم / احباب او به عیش مؤبد