ملک‌الشعرای بهار › عدل و داد| ” میراث‌دار ادب پارسی “

باد خراسان همیشه خرم و آباد / دشت و دیارش ز ظلم و جور تهی باد
دشت و دیار ار ز ظلم و جور تهی گشت / ملک بماند همیشه خرم و آباد
ملک یکی خانه‌ایست بنیادش عدل / خانه نپاید اگر نباشد بنیاد
داد و دهش گر بنا نهند به کشور / به که حصاری کنند ز آهن و پولاد
خصم ببستند و شهر و ملک گشودند / شاهان از فر و نیروی دهش و داد
و آنکو باد جفا و جور به‌سر داشت / سرش به خاک اندرست و ملکش بر باد
شکر خداوند را که داد و دهش را / طرفه بنائی نهاد پادشه راد
خسرو گیتی‌ستان مظفر دین شاه / آنکه ز عدلش بنای ظلم برافتاد
داده خدایش خدایگانی و شاهی / باز نگیرد خدای آنچه به کس داد
ملک عروسی است عدل و دادش کابین / در ده کابین و شو مر او را داماد
طایر دولت که هرکسش نتوان بست / بال و پر خوبش جز به سوی تو نگشاد
مسند شرع و سریر حکم تو داری / خصم تو دارد غریو و ناله و فریاد
اینک بنگر بهار را که شدش طبع / شیفته بر مدح تو چو کاه به بیجاد
داند کش طبع را چه پایه و مایه است / آنکه بداند شناخت شاهین از خاد
بود درین آستان پدرش صبوری / چندی مدحت‌سرای و داد سخن داد