ملک‌الشعرای بهار › | ” میراث‌دار ادب پارسی “

ز رنج دستم گر آسمان نزار آورد / به دسترنجم صد گنج درکنار آورد
من آن ضعیفم کز رنج‌، گنجم آمده بار / بسا ضعیفا کز رنج گنج بار آورد
چنین شنیدم پروبز را، که باد صبا / ز روی دریا گنجیش بر کنار آورد
مرا هم اینک فرخ نسیم مهر ادیب / ز بحر طبع‌، یکی گنج آبدار آورد
به روزگار نماند آن دفینهٔ پرویز / بلی نماند گنجی که روزگار آورد
مرا بپاید این گنج شایگان‌، جاوید / که کردگارش بنهاد و کردگار آورد
بلی بپاید گنجی که از خزینه فکر / برونش دست ادیب بزرگوار آورد
بزرگوار مردا! که بر شکسته‌دلان / به تندرست سخن‌، گنج‌ها نثار آورد
میان گنجم و نندیشم‌، ازگزند سپهر / پی گزند من از هرکرانه مار آورد
چوگنج یافتم از مار او نیندیشم / به فرّ گنج‌، ز ماران توان دمار آورد
کنون ادیبا گنجی به من فرستادی / که بس گرانی‌، نتوانش گنج‌دار آورد
میان جانش نهفتم که با چنین گنجی / به هیچ خازن نتوانم اعتبار آورد
همه بویران جویند گنج وخاطر تو / ز طبع آباد این گنج آشکار آورد
تو شعرگوی ادیبی و شعرگوی ادیب / همی تواند زین گفته‌ها هزار آورد
یکی به من بین کزبس شکستگی‌، طبعم / همی نیارد یک شعر استوار آورد
اگر که زنده بدی عنصری ببایستی / نخست در بر طبع تو زینهارآورد
وگر شکسته شدی چون من و سخن گفتی / به شعر خویش نیارستی افتخار آورد
ایا ادیب سخندان که از بلندی طبع / بگوش شعری شعر توگوشوار آورد
حدیث نثر تو از نثرهٔ سپهر گذشت / خدنگ کلک تو شیرفلک شکارآورد
به خار خار طبیعت چرا نباشم شاد / که‌طبع راد توام شاد و شادخوار آورد
ز خشکسالی خوشیده بود کشت سخن / دوباره طبع تو آبی به‌روی کار آورد
ز سرد طبعی بهمن ز خشک مغزی دی / چه رنج‌ها که جهان بر سر بهار آورد
ریاح فضل تو اکنون ز روح‌بخشی خاص / بهار تازه بپرورد وگل به بار آورد
نمانده بس که خداوندگار نامیه باز / به سر نهدگل‌، آن راکه پارخار آورد
نمانده بس که برآرد ز خاک ‌چرخ بلند / که را به خاک بیفکند وخاکسارآورد
مگر نبینی آن گلبن فسرده که دی / بریخت برگش و افکند و خار و زار آورد
چگونه برگ و نوا یافت از بهار، بلی / جهان عجایب ازاینگونه بیشمارآورد
بیا که در چمن ما شکوفهٔ بادام / چو زاهدان‌، قصب سیمگون شعار آورد
به پای سروبن اندر، ستاک سنبل تر / شکسته بسته مثالی ز زلف یار آورد
شگفتم آمد آن دم که بید مشک شکفت / شگفتی آرد چون‌بید، مشک‌بار آورد
بنفشه از تتر آمد مگر، که همره خویش / هزار طبله فزون نافه تتار آورد
یکی به لاله نگر تا چگونه ایزد پاک / ز شاخ سبز، هویدا شرار نار آورد
یکی به نرگس بنگر که با چهار درم / چگونه بر سر، دیهیم زرنگار آورد
درست همچو عزیزان بی‌جهت کامروز / جهان به چار درمشان به روی کار آورد
بیا که روح من و تو قویست گرچه جهان / به خاطر تو و دست من انکسار آورد
مدار عزت ما را هگرز کج نکند / کسی که شمس و قمر را برین مدار آورد
به افتخار بزی جاودانه زانکه ترا / پی مفاخر ما، آفریدگار آورد
اگر قبول کنی این جواب آن شعر است / «‌شکست دستی کز خامه بس نگار آورد»