ملک‌الشعرای بهار › ای هوار محمد!| ” میراث‌دار ادب پارسی “

دارد سرهنگ شهریار محمد / لطف به‌ من‌، چون ‌به ‌یار غار محمد
ما و محمد دو دوستار قدیمیم / کی رود از یاد دوستار، محمد
آرد جان و نثار شاه نماید / گوید اگر شه که جان بیار محمد
شاه به وی اعتمادکامل دارد / چون به خداوند ذوالفقار، محمد
چون او یک رند کهنه کار ندیدم / دیده‌ام اندر جهان هزار محمد
هست‌ به خط و روال خوبش درپن شهر / نابغه‌ای کامل‌العیار محمد
نغز حدیثی بگویمش که پس از من / داردش از من به یادگار محمد
منکر گشتند مکیان‌، چو در آن شهر / دعوت خود کرد آشکار محمد
رفت ز مکه سوی مدینه و آورد / بر سرشان جیش بیشمار محمد
کرد بسی‌ جنگ و کشته گشت بسی خلق / هم به احد گشت زخمدار محمد
عاقبت‌الامر تاخت بر سر مکه / از پس یک رشته کارزار محمد
چون که به زنهارش آمدند حریفان / داد بدان جمله زبنهار محمد
کین کشی و انتقام کار ضعیف است / سخت قوی بود و بردبار محمد
سابقه ننهاد بهرشان پس تسلیم / با همهٔ فر و اقتدار محمد
نیز نه پاپوش دوخت نه کلکی کرد / چون به کف آورد اختیار محمد
باری اندر مثل مناقشتی نیست / فرض که ری مکه‌، شهریار محمد
بنده قسم خورده‌ام به دوستی شاه / خلف قسم را کشد دمار محمد
شاهد رفتار این دو سال اخیرم / بوده یکایک درین دیار محمد
باز چرا بر سرم کلاه گذارند / مُردم ازبن مَردم‌، ای هوار محمد
گر کلهم بی‌لبه است گو بشمارد / اهل وطن را گناه کار محمد
ور نشدستم مرید احمد و محمود / بهر چه دارد ز من نقار محمد
غیر شه پهلوی و غیر تمرتاش / نیست به قول کس اعتبار محمد
زمزمهٔ ‌این‌ دو روزه چیست‌، اگر نیست / مطلع از اصل کوک کار محمد
مدعی بنده کیست تا به جوابش / باز کنم تکمهٔ ازار محمد
مردهٔ چل ساله را به او بنمایم / تا شود از بنده شرمسار محمد
بود کس ار مدعی بغیر «‌سهیلی‌» / گو بزند بنده را به دار محمد
الغرض ای مشفق قدیمی بنده / شحنهٔ راد بزرگوار محمد
در حق من بدگمان مباش به مولا / اصل ندارد هر اشتهار محمد
وآنچه تو دیدی ز قابلیت اعصاب / رفت به تاراج روزگار محمد
پیری و آلودگیم عنین کرده است / دهر نماند به یک قرار محمد