ملک‌الشعرای بهار › لغز| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چیست‌ آن گوهر که درد خسته درمان می کند؟ / اصلش از خاکست و کار لعل و مرجان می کند
قوتش زابست و خاک‌، اما چو بادی اندرو / در دمی‌، چون کهربا آتش نمایان میکند
هست یار آذر و چون پور آزر هر زمان / آتش نمرود را چهرش گلستان می‌کند
هست معشوقی مساعد لیک روزی چندبار / درد هجرش دیدهٔ عشاق گریان می‌کند
وین عجب باشدکه آرد تردماغی هجر او / لیک وصلش کام خشک و سینه‌ سوزان می کند
هست چون مؤبد قرین آتش و آتشکده / هم‌زبانی لیک با گبر و مسلمان می کند
در وفاداری ازو ثابت قدم‌تر دوست نیست / تا به روز مرگ یاد از عهد و پیمان می کنند
خانه‌ای داردکه در دالانی و صحنی در آن / بر در آن خانه او خود، کار دربان می کند
هرکس از دالان رود در صحن خانه‌، لیک او / چون رود درصحن‌، سربیرون ز دالان می کند
همدم آتش بود وز آتشش تابش بود / لیک چون آتش بروگیرند افغان می کنند
نیست او غلیانی و سیگاری و چایی ولی / گه تقاضا چای و گه سیگار و غلیان می کند
هست‌ اندر ذات خو‌د خشک‌ و عبوس و زرد و تلخ / لیک قند و نقل و شیرینی فراوان می کند