ملک‌الشعرای بهار › نکوهش چرخ (راستگوی شادزی)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ویحک ای افراشته چرخ بلند / چند داری مر مرا زار و نژند
خستن روشن‌ضمیران تا به کی / کشتن آزادمردان تا به چند
تا به کی در خون مارانی غراب / تا به کی برنعش ما تازی سمند
چند هر جا یاوه‌، پویان چون نسیم / چند هر سو خیره‌، تازان چون نوند
کی بغی زین نظام ناروا / کی بمانی زین طریق ناپسند
کی شود آمیخته در جام دهر / سعد و نحست‌ چون به‌ ساغر زهر و قند
کی شود بشکسته این طاق نفاق / کی شود بگسسته این دام گزند
کی نجوم ازهرطرف برهم خورند / پس فرو ریزند ازین طاق بلند
کی فرو مانند هفت اختر ز سیر / وان ثوابت بگسلند این پای‌بند
کی جهند ازکهکشان‌ها اختران / نیم‌سوزان همچو از مجمر سپند
کی زمان نابود گردد چون مکان / بگسلد مر جاذبیت را کمند
چند از این افسانهٔ بی‌پا و سر / چند از این بازبچه ناسودمند
گفت اصل آدمیزاد ازگیا ست / زردهشت پیر، در استاد و زند
آن گیا اکنون درختی شدکه هست / برگ و بارش نیزه و گرز وکمند
خود خوراک گوسپندان بود وکرد / نوع خود را پاره همچون گوسپند
هر زمان رنگی دگر پیدا کنی / روز و شب سازی بدین نیرنگ و فند
گه کنی زاکسون‌، پرند نیلگون / گاه وشی سازی از نیلی پرند
وین دورنگی را زمان خوانیم ما / از دمادم گشتنش نگرفته پند
سست‌ پی‌ چون ‌باد و پرّان‌ چون‌ درخش / تیزپرچون تیروبران چون فرند
وهم‌رنگ آموده را خوانیم عمر / غره زبن‌مشتی فسون وریشخند
سربسر وهم است و پندار و غرور / گر دو روز است‌آن‌وگر صدسال و اند
چند بایست این فریب و رنگ و ریو / چند بایست این فسون و مکر و فند
چند باید چون ستوران روز و شب / جان شیرین صرف سکبا و پژند
چند باید تن قوی و جان ضعیف / خادمان فربی و سلطان دردمند
تن چه ورزی‌، جان به ورزش برگمار / سوزن بشکسته مگزی بر کلند
گر سپهر آتش فرو ریزد مجوش / ور زمانه رو ترش سازد بخند
پر مجوش ‌ار سخت ‌خام‌ است این جهان / پخته گردد چون گذارد روز چند
بگذر از آبادی این کهنه دیر / بگذر از معماری این کندمند
جامهٔ کوته سزد کوتاه را / نو کند جامه چو کوته شد بلند
تو به راهش بر گل و ریحان نشان / گر رفیقی پیش راهت چاه کند
تو نکو می‌باش و بپذیر این مثل / چاه‌کن خود را به چاه اندر فکند
برکسی مپسند کز تو آن رسد / کت نیاید خویشتن را آن پسند
راست گوی و نیک بین و شاد زی / گوش دار و یادگیر و کار بند