ملک‌الشعرای بهار › یک شب شوم‌!| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب چو دیوان به حصار فلکی راه زدند / اختران میخ بر این برشده درگاه زدند
راهداران فلک بر گذر راهزنان / به فراخای جهان ژرف یکی چاه زدند
چرخ‌داران سپهر از مدد بارخدای / آتش اندر تن اهریمن بدخواه زدند
خاکیان نیز به برچیدن هنگامه دیو / بر زمین بانگ توکلت علی الله زدند
خصم درکثرت و قانون‌طلبان در قلت / به قیاسی که تنی پنج به پنجاه زدند
چارده تن به فضای فلک آزادی / نیم شب همچو مه چارده خرگاه زدند
خواستند اهرمنان تا ز کمینگاه مرا / خون بریزند از این رو ره و بی‌راه زدند
ناگهان واعظ قزوین به کمینگاه رسید / بر سرش ریخته و زندگی‌اش تاه زدند
خبر آمد بمهادیو که شد کشته بهار / زین خبر دیوچگان خنده به قهقاه زدند
بار دیگر خبر افتاد که زنده است بهار / زان تغابن نفس سرد به اکراه زدند
رهزنان راه زنند از پی نان پاره و زر / لیکن این راه‌زنان راه پی جاه زدند
بیدقی راه نه پیموده وزبری شد و گفت / تا دغل‌پیشه وکیلان بعری‌ شاه زدند
بازیئی بود سراسر به خطا و به دغل / وین از آن بود که شطرنج به دلخواه زدند
خاک در دیدهٔ صاحب‌نظران افکندند / قفل خاموشی یک چند بر افواه زدند
پیه بد نامی یک عمر به تن مالیدند / بند بر دست و زبان و دل آگاه زدند
خویش را قائد و سردار و مقدم خواندند / تا بدین حیله قدم بر زبر .... زدند
... مولای وطن آمد و بر درگه وی / کوس ما فی یده کان لمولاه زدند
دوحهٔ فقر و عنا غرس نمودند به ملک / لوحهٔ عز و غنا بر سر بنگاه زدند
این گدا مردم نوخاسته بی‌زحمت و رنج / قفل بر گنج پر از تنسق و تنخواه زدند
سفلگانی که به کاغذ لغشان کاغذ نه‌ / بر در خاتم و زر پردهٔ دیباه زدند
گرسنه محتشمان حلقهٔ دریوزه گری / نیمشب بر در پیله‌ور و جولاه زدند
‌*‌ / *‌
بر تو ای ‌واعظ‌ مسکین‌ دل ‌من ‌سوخت از آنک / خونیان بر تو چنان ضربت جانکاه زدند
ره دیرینه نهادی و گرفتی ره قوم / لاجرم ره به تو، آن فرقهٔ گمراه زدند
تا شدی فتنهٔ دیوان سلیمان صورت / مر ترا در حرم قدس به شب راه زدند
عوض موعظت و پند شدی صاحب رعد / زان رهت برق فنا برتن چون کاه زدند
شدی از قزوبن تا تمشیت رعد دهی / جای رعدت به جگر، صاعقه ناگاه زدند
به مراد دل درگاهی بردرگه داد / رفتی و دشنهٔ ظلمت به جگرگاه زدند
به ‌هوا خواهی ‌قومی ‌شدی از ره که نخست / در تغنی ره مرگ تو هواخواه زدند
کشتهٔ وجه شبه گشتی و این بی ‌بصران / بَدَل من رهت از جملهٔ اشباه زدند
آن سگان بودند آمادهٔ آزردن ماه / عف‌عفی کرده و پنهان همه شب آه زدند
ماه و ماهی چو به سه حرف شبیهند بهم / پنجه بر ماهی مسکین بَدلِ ماه زدند