امیر معزی › شمارهٔ ۱۰۷| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ترکی‌که دو لب شیرین چون شهد و شکر دارد / دو دایرهٔ مشکین بر طرف قمر دارد
خط بر رخ اوگویی بر ماه زره دارد / دل در بر اوگویی در سیم حَجَر دارد
سیّ و دوگهر بینم در تنک دهان او / بر روی‌گهرگویی دو تَنک شَکر دارد
گوهر گهر ار دارد گیرد ز شعاع خور / خور نور بدان روشن سی و دوگهر دارد
باریک تنم دایم چون موی و میان دارد / خمیده قدم دایم چون زلف و کمر دارد
در جستن او هر کس اندر غم هجرانش / دو پای به ره دارد دو دست به سر دارد
من نامهٔ نام او پیوسته ز بر دارم / و او نام کسی دیگر پیوسته ز بر دارد
امروز به شهر اندر هر مهتر و هر کهتر / زین حال نشان دارد زین کار خبر دارد
ای دلبر سیمین بر هستی توکمر زرین / عاشق ز غم هجرت رخسار چو زر دارد
بیداد کنی بر من دادم ندهی هرگز / بیداد تو بر جانم هر روز حشر دارد
خصم تو منم جانا رفتم به‌سوی داور / تا از دل و جان من بیداد تو بردارد
یابد به در داور پیروزی و بهروزی / هر خصم‌که او پشتی از میر عمر دارد
فرزند قوام‌الدین داماد شه قزوین / میری که سپاه خویش از فتح و ظفر دارد
قزوین به همه وقتی با نور و نوا بودست / هر ذره به جاه اندر صد نور و صُوَر دارد
هست از خردش دولت هست از پدرش حشمت / هم فرّ خرد دارد هم جاهِ پدر دارد
با او به همه عالم دارات نیارد کس / کاقبال قوام‌الدین در پیش سپر دارد
در حضرت او تازد جسمی که روان دارد / وز طلعت او نازد چشمی‌ که بصر دارد
هرگز نبود گویی گردش به سپهر اندر / بی‌آنکه به ایامش سَعدین نظر دارد
بُران و روان بینم تیغ و قلمش گویی / در تیغ قضا دارد در کلک قدر دارد
فرض است رضا دائم و ایزد به رضا او را / در روضه ملک دین پاینده شجر دارد
چون عرش بود گلشن باشد شجرش تازه / وان تازه شجر لابد اینگونه ثمر دارد
صدری که شرف دارد زو بیت شرفشاهی / خاطر ز مدیح او اقبال و خطر دارد
او هست ملک صورت زاثار دل و سیرت / هرگز ملکی دیدی کآثار بشر دارد
یک خلعت او ناید در فکرت هر زایر / مقدار سخاگویی بیرون ز فَکَر دارد
هر ‌فِکر که محکمتر هر گنج‌ که عالی تر / فرمانش هبا دارد اِمعانش هدر دارد
دارد صور دولت معنی همه از رسمش / گویی که به رسم اندر تعیین صور دارد
ای آنکه امیران را تقدیر خداوندی / از قهر تو هر مهتر تا حَشر نفر دارد
تا جوهر ناری را مرکز ز اثیر آید / گویی به اثیر اندر چشم تو اثر دارد
هرچند حذر دارد هرکس ز تف آتش / آتش ز تف خشمت حقا که حذر دارد
تا زیر مدار اندر هست این مدر تیره / بدخواه تو را گردون در زیر مدر دارد
برهانی سلطانی از فخر تو فخر آرد / گر عزم حضر دارد ور قصد سفر دارد
چون خواند پدر خدمت دارد پسرش نوبت / نوبت ز پدر هر وقت آن به که پسر دارد
از من نبود میرا مخلص‌تر و خادم‌تر / هرکس که بر این عالی درگاه گذر دارد
تا دهر فنا دارد تا مهر ضیا دارد / تا بحر گهر دارد تا ابر مَطَر دارد
خواهم که تو را یزدان با عز و شرف دارد / خواهم‌که تو را دولت با فتح و ظفر دارد
در مجلس تو اجرام از سعد گذر دارد / بر درگه تو ایام از فتح خبر دارد