ملک‌الشعرای بهار › غدیر خم| ” میراث‌دار ادب پارسی “

گر نظر در آینه یکره بر آن منظر کند / آفرین‌ها باید آن فرزند بر مادرکند
گر دگربار این‌ چنین بیرون شود آن دلربای / خود یقین می‌دان که اوضاع جهان دیگرکند
کس به رخسار مه از مشک سیه چنبر نکرد / او به رخسار مه از مشک سیه چنبرکند
کس قمر را همنشین با نافهٔ ازفر ندید / او قمر را همنشین با نافهٔ ازفر کند
گر گشاید یک گره از آن دو زلف عنبرین / یک جهان آراسته از مشک و از عنبرکند
غم برد از دل تو گوئی تا همی خواهد چو من / هر زمان مدح و ثنای خواجهٔ قنبرکند
آنکه اندر نیم‌شب بر جای پیغمبر بخفت / تا تن خود را به تیرکید خصم اسپر کند
جز صفات داوری در وی نیابد یک صفت / آنکه عقل خویش را بر خویشتن داور کند
داورش خوانده ولی و احمدش خوانده وصی / هم وصایت هم ولایت ز احمد و داور کند
در غدیر خم خطاب آمد ز حق بر مصطفی / تا علی را او ولی بر مهتر و کهتر کند
تا رساند بر خلایق مصطفی امر خدای / از جهاز اشتران از بهر خود منبرکند
گرد آیند از قبایل اندر آن دشت و نبی / خطبه بر منبر پی امر خلافت سرکند
گوید آن کاو را منم مولا، علی مولای اوست / زینهار از طاعت او گر کسی سر درکند
جشن فیروز ویست امروزکزکاخ امام / بانگ کوس و تهنیت گوش فلک را کر کند
بوالحسن فرزند موسی آنکه خاک درگهش / مرده را مانند عیسی روح در پیکر کند
حکم فرمایند اگر خاقان و قیصر در جهان / حاجب او حکم بر خاقان و بر قیصرکند