ملک‌الشعرای بهار › مرگ پدر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

به کام من بر یک چند گشت گیهان بود / که با زمانه مرا عهد بود و پیمان بود
هزار دستان بد در سخن مرا و چو من / نه در هزار چمن یک هزاردستان بود
مرا چو کان بدخشان بد این دل دانا / سخن بدو در، چون گوهر بدخشان بود
شکفته بود همه بوستان خاطر من / حسود را دل از اندیشه سخت پژمان بود
نه دیده‌ام به ره چهره‌ای شدی گریان / نه خاطرم ز غم طرّه‌ای پریشان بود
نبد مرا دل و دین کز دو چشم و زلف بتان / همه سرایم زین پیش کافرستان بود
به گرد من بر خوبان همه کشیده رده / تو گفتی انجم بر گرد ماه تابان بود
مرا نیارست آمد عدو به پیرامن / که از سرشگ غم او را به راه طوفان بود
کنون چه دانم گفتن زکامرانی خوبش / که هرچه گفتم و گوبم هزار چندان بود
کسم ندانست آن روزگار قیمت و قدر / که این گرامی گوهر نهفته در کان بود
به سایه ی پدر اندر نهاده بودم رخت / پی دو نان نه مرا ره به کاخ دونان بود
بدین زمانه مرا روزگار چونین گشت / بدان زمانه مرا روزگار چونان بود
طمع به نان کسانم نبدکه شمس و قمر / به خوان همت من بر، دوقرصهٔ نان بود
به خوی دیرین گیهان شکست پیمانم / همیشه تا بود این خوی خوی گیهان بود
زکین کیوان باید شدن به سوی نشیب / مرا که اختر والا فراز کیوان بود
زمانه کرد چو چوگان خمیده پشت و نژند / مراکه گوی زمانه به خم چوگان بود
بگشت برسرخون من آسیای سپهر / فغان من همه زین آسیای گردان بود
بگشت گردون تا بستد از من آنکه مرا / شکفته گلبن و آراسته گلستان بود
کرا به گیتی سیر بهار و بستانی است / مرا ز روبش سیر بهار و بستان بود
ز رنج و دردم آسوده بود تن که مرا / به رنج دارو بود و به درد درمان بود
برفت و تاختن آورد رنج بر سر من / غمی نبود که جز گرد منش جولان بود
مرا ز صبر و تحمل نبود چاره ولیک / پس از صبوری بنیاد صبر وبران بود
بسی گرستم در سوگ آن بزرگ پدر / مگو پدر که خداوند بود و سلطان بود
چو بود گنج خرد شد نهان به خاک سیاه / همیشه گنج به خاک سیاه پنهان بود
دلم بیازرد ازکین روزگا‌ر و چو من / به گیتی اندر آزرده‌دل فراوان بود
ز رنج دیوان بر خیره چند نالم ازانک / قرین دیوان بدگر همه سلیمان بود
نه من ز نوح فزونم که او دو نیمهٔ عمر / به چنگ انده بود و به رنج طوفان بود
عزیزتر نیم از یوسف درست سخن / که جایگاهش گه چاه و گاه زندان بود
ز پور عمران برتر نیم به حشمت و جاه / که دیرگاهی سرگشته در بیابان بود
ز رنج یاران نالم نه دشمنان که مرا / همیشه زانان دل در شکنج خذلان بود
دربغ بودی از این دیوسیرتان بر من / اگرنه با من پاس خدای سبحان بود
نبود پند و نصیحت ز دوستان بر من / کجا سراسر نیرنگ بود و دستان بود
ستوده خواندم آن را که رای زشتی بود / فرشته گفتم آن را که خوی شیطان بود
ز سال بیست به من برگذشت واین دانم / که هرچه گفتم زبن دیرگاه هذیان بود
ولی دریغا بر من که هم ز روز نخست / سپید شیر من از این سیاه پستان بود
زمانه بر من پوشید کسوت آزرم / فرو دریدش اکنون که سخت خلقان بود
به خوی روبه بودن ستوده نیست که مرد / چو شیر باید بگشوده چنگ و دندان بود
کنون به ملک خراسان به‌ویژه کشور طوس / جز این‌چنین به دگرگونه خوی نتوان بود
مرا خراسان زآنروی شد پسنده به طبع / که کان رادی و فرزانگی خراسان بود
سخن‌فروش کشیدی سخن به دکهٔ چرخ / متاع فضل بدین پایه بر، نه ارزان بود
کنون چو بینی این مرز و بوم را گویی / که بنگه دد، نی جایگاه انسان بود
مقام دیوان گشتی به روزی این کشور / اگر درو نه مقام ولی یزدان بود
اگر نبودی فر همای رایت او / همه خراسان چون جای جغد و‌یران بود
اگرچه خود ز خراسان مرا به دیگر جای / برون شدن همه هنگام چون خور آسان بود
ز ملک طوس برون جستمی نه گر ز آغاز / بدین حریم مرا جان و دل گروگان بود
حریم حجت یزدان علی بن موسی / که از نخست سپهرش کمینه دربان بود
خدایگانا این آسمان ز روز نخست / به درگه تو یکی برکشیده ایوان بود
چرا بفرسود امروز و پست گشت چنین / بر او چه مایه گنه بود و چند عصیان بود
بدان طریق بگفتم من این چکامه که گفت / «‌مرا بسود و فرو ریخت هرچه دندان بود»
چنان فزونی زان یافت رودکی به سخن / کز آل سامان کارش همه به سامان بود
حدیث نعمت خود زان گروه کرد و بگفت / «‌مرا بزرگی و نعمت ز آل سامان بود»
کنون بزرگی و نعمت مرا ز خدمت تست / اگر فلان را نعمت ز خوان بهمان بود