ملک‌الشعرای بهار › شب و شراب| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شب خرگه سیه زد و در وی بیارمید / وز هر کرانه دامن خرگه فروکشید
روز از برون خیمه در استاد و جابجای / آن سقف خیمه‌اش را عمداً بسوزنید
گفتی کسی به روی یکی ژرف آبگیر / سیصد هزار نرگس شهلا پراکنید
یارب کجاست آنکه چو شب در چکد به ‌جام / گویی به جام‌، اختر ناهید درچکید
چون پر کنی بلور و بداری به پیش چشم / گویی در آفتاب گل سرخ بشکفید
همبوی بید مشگست اما نه بیدمشگ / همرنگ سرخ بید است اما نه سرخ بید
آن می که ناچشیده هنوز، از میان جام / چون فکر شد به مغز و چو گرمی به خون دوید
گر پر وی نبستی زنجیرهٔ حباب / از لطف‌، می ز جام همی خواستی پرید
زو هر جبان دلیر و بدو هر سقیم به / زو هر ملول شاد و بدو هر خورش لذیذ
بر نودمیده خوید بخوردم یکی شراب / خوشا شراب خوردن بر نودمیده خوید
از شیشه تافت پرتو می ساعتی به مرز / نیرو گرفت خوید و به زانوی من رسید
گویم یکی حدیث به وصف شب و شراب / وصف شب و شراب ز من بایدت شنید
دوشینه خفته بودم در باغ نیم‌شب / کامد خمار منکر و خوابم ز سر پرید
کردم نگاه و دیدم خیل ستارگان / بر آسمان شکفته چو بر دشت‌، شنبلید
رفتم سوی کریچه که قفل خمار را / از شیشهٔ نبید به چنگ آورم کلید
در شیشهٔ نبید فروغی نیافتم / گفتی نبوده است درو هیچگه نبید
از خانه تافتم سوی دکان میفروش / کزوی مگر توانم یک شیشه می خرید
رفتم درست تا به سرکوی گبرکان / ناگه سپیده دیدم کز کوه بردمید
نزدیک دکه رفتم ناگه فروغ صبح / برزد چنان که پردهٔ ظلمت فرو درید
در کوفتم به ستی و آواز دادمش / چندان که پیر دهقان از خواب خوش جهید
بگشود لرز لرزان در وز نهیب من / گفتی همی که خواست رگ جانش بگسلید
گفت ار به حسبت آمده‌ای اندر آی‌، لیک / بیگاه چون تو محسب سهم کس ندید!
گفتم که باده‌خوارم‌، نی مرد حسبتم / ایزد مرا نه از قبل حسبت آفرید
صبحست می بیار که مغز از فروغ می / روشن شود چو غرهٔ صبح از فروغ شید
دهقان از این حدیث به من بردرید چشم / وانگاه چون پلنگ یکی نعره برکشید
گفتا که خواب من ببریدی به نیم‌شب / ای می‌پرست عیار ای شبرو پلید
گفتم مساز عشوه که اینک فروغ روز / پیش دکانت مطرف زربفت کسترید
گفت این نه نور روز است این زان قنینه‌هاست / کاستاد شامگاهان پیش بساط چید
گفت این و خشمناک یکی پردهٔ ستبر / ناگاه در برابر دکان فرو هلید
صبحی تمام بود و چو آن پرده برفتاد / در حال شب درآمد و استاره شد پدید
وانگه به جام ریخت از آن زرد مشکبوی / گفتی درون جام گل زعفران دمید
گر زور می نبود کس از خواب نیم‌شب / با زور اهرمم نتوانست جنبنید
گر قوت شراب بدید و حیلتش / گرد حیل نگشتی پیوسته ارشمید
باشد بهار بندهٔ آن شاعری که گفت / «‌رز را خدای از قبل شادی آفرید»
من این قصیده گفتم تا ارمغان برم / نزدیک آنکه هست درش کعبهٔ امید
دانا عزیز شد که چنو حامیئی گرفت / دانش بزرگ شدکه چنو مامنی گزید
بس شاه و شاهزاده کِم از روی احترام / بنشاخت لیک قلب من از صحبتش کفید
بس میر و بس وزیر کِم از طبع چاپلوس / بنواخت لیک خوی حسودش مراگزید
هرگز نشد ز داهیهٔ دهر تلخ کام / آن فاضلی که چاشنی مهر او چشید
ای خواجهٔ کریم‌! برآمد زمانه‌ای / کز هجر حضرت تو دل اندر برم تپید
دژخیم دهر دیدهٔ آمال من به عنف / بربست و گوش خویش به سیماب آکنید
در باغ دهر تازه گلی بودم ای دریغ / کم دهر ناشکفته ز شاخ مراد چید
هر نوگلی که از سر کلکم شکفته گشت / در حال خار گشت و به پای دلم خلید
نام نکو فروخت کسی کاو مرا فروخت / نام نکو خریدکسی کاو مرا خرید
پستان مام و سفرهٔ بابست اصل مرد / آن منج گم شودکه گل ناروا مکید
بذر هنر به مرز امل کشتم ای دریغ / کم داس دهرکشتهٔ آمال بدروید
چون روزگار سفله ندانست قدر من / کس را چه انتظار ازو بایدی کشید
شد بی‌تو یاوه دست وزارت که درخور است / انگشتری جم را انگشت جمشید
نشکفت اگر زمانهٔ جانی ترا نخواست / دارم عجب که با تو چگونه بیارمید
دیریست کاین زمانهٔ بدخوی سفله‌طبع / با سفلگان چمید و ز آزادگان رمید
اصل تناسب است یکی اصل استوار / نتوان به جهد با منش این جهان چخید
آزادمردی و خرد و پاکی نیت / با بدخویی و ددمنشی توأمان که دید
چندی ز روی حیف درخشنده گوهری / در پارگین شغل و عمل با خزف چمید
منت خدای راکه به فرجام رسته گشت / این گوهر شریف از آن ورطهٔ پلید
دامان ما اگرچه شد آلودهٔ نیاز / لیکن وجود پاک تو ز آلودگی رهید
بر آن کتاب‌ها که بماند از تو یادگار / خواهند جاودان زه و احسنت گسترید
غرمی‌ رمنده بود مرا طبع و این شگفت / کاندر بسیط مهر تو به آسودگی چرید
زین دست شعر گفت نیارند شاعران / کز خشک‌بید، بوی نخیزد چو مشک بید