ملک‌الشعرای بهار › عدل مظفر| ” میراث‌دار ادب پارسی “

کشور ایران ز عدل شاه مظفر / رونقی از نوگرفت و زینتی از سر
عدل ملک ملک را فزود و بیاراست / روزافزون باد عدل شاه مظفر
پادشاه دادگر مظفر دین شاه / خسرو روشن‌دل عدالت‌گستر
کرد به‌نام ایزد این ملک سره کاری / تا سره گردید کار کشور و لشکر
انجمن عدل را به ملک بیاراست / دست ستم را ببست وپای ستمگر
مجلسی آراست کاندرو ز همه ملک / انجمن آیند بخردان هنرور
خواست به هم اتحاد دولت و ملت / تا بنمایند خیر ملک وی از شر
کشور آباد شد به نیروی ملت / ملت منصور شد به یاری کشور
یاری داور به عدل شاه قرین شد / دولت و ملت از آن شدند توانگر
گوئی ناید همی ز دست تهی کار / آری در این سخن به خردی منگر
مردی کز نیروی دو دست برومند / بازگشاید هزار سد سکندر
زان دو یکی را اگر ببندی بر پشت / مرد به یک دست عاجز آید و مضطر
دولت و ملت دودست و بازوی‌ شاهند / شاه مر این هر دو را گرامی پیکر
یک به دگر کارها همی بگشایند / گر نشکیبد یکی ز یاری دیگر
دولت و ملت چو هر دو دست به‌هم داد / پای به دامن کشد عدوی سبکسر
دولت و دین هر دو توأمند ولیکن / این دو پسر راست عدل و قانون مادر
مادر باید که پرورد پسر خویش / قانون باید که ملک یابد زیور
ملک تبه گردد از تطاول سلطان / دهکده ویران شود ز جور کدیور
ملکی کاو راست عدل و قانون در دست / سر بفرازد همی به برج دوپیکر
راست چنان چون بزرگ کشور ایران / کاین همه دارد ز فر شاه فلک‌فر
نیست‌ شگفتی گر این‌چنین بود این ملک / دست به دندان مخای و بیهده مگذر
بنگرکاین ملک باستانی از آغاز / جایگه عدل و داد بود و نه زیدر
ملک کیومرث بود و کشور جمشید / جای منوچهر بود و بنگه نوذر
این بود آن کشوری که داد به کاوس / طوق و نگین و سریر و یاره و افسر
طوس سپهبد درو فراشته رایت / رستم دستان در او گماشته لشکر
نامهٔ هریک بخوان و کردهٔ هریک / وین سخنان مرا به بازی مشمر
زاد پیمبر به گاه دولت کسری / فخر همی کرد ازین قضیه پیمبر
گفت بزادم به عهد خسرو عادل / بنگر کاین گفته خود چه دارد در بر
مدحت نوشیروان نگفته بدین قول / بلکه نبی عدل راست مدحت گستر
تا که شوند این ملوک دولت اسلام / زبن سخن او به عدل‌، قاصد و رهبر
شکر خداوند را که خسرو ایران / نیک نیوشید این کلام مشهر
منظری از عدل بس بلند برافراشت / ظلم درافتاد از آن فراشته منظر
عدل انوشیروان اگر نشنودی / روروبکره ببین به نامه ودفتر
وانگه بنگر به عدل این ملک راد / عدل انوشیروان به یاد میاور
احسنت ای پادشاه مملکت‌آرای / احسنت ای خسرو رعیت‌پرور
تو غم مردم همی خوری به شب و روز / غمخور توکیست‌؟ پادشاه گروگر
ملک تو شاها یکی عروس نکوروست / کاو را جز عدل و داد نبود شوهر
یکچند این خوبرو عروس نوآئین / داشت به سربریکی پلاسین معجر
عدل تو با دیبه و پرند ملون / آمد و برداشت این پلاس مقیر
لیک دریغا که روزگار بنگذاشت / کزتو رسد ملک را طرازی دیگر
بر سر و بر افسر تو خاک فرو بیخت / این فلک باژگون که خاکش بر سر
مویه کند بر تو خسروانی دیهیم / ناله کند بر تو شهریاری افسر
اخترت از آسمان ملک برون شد / از ستم آسمان و کینهٔ اختر
بودی یک‌چندگاه غمخور این خلق / رفتی و زینان یکی نبردی غمخور
بر تو مقدر بد این قضا ز خداوند / کس نچخیده است با قضای مقدر
ملک بماندی و زی بهشت براندی / ملک چرا ماندی ای بهشتی منظر
کاخی از عدل برنهادی و آنگاه / تفت براندی ازین کهن شده معبر
قومی بینم به سوکواری‌ات ای شاه / جامه ز غم کرده چاک و دیده ز خون تر
رفتی و پور تو شد برین گره خلق / بارخدای و امیر و سید و سرور
ماه اگر شد نهان عیان شد خورشید / دریا گر شد فرو برآمد گوهر
شاها اینک توئی نشسته بر اورنگ / بر اثر آن خدایگان مظفر
داد همی ده که دادگر ملکان را / ایزد پاداش داد خواهد بی مر
یاور شو خلق را به داد، به دنیا / کرت به عقبی خدای باید یاور
محضرکنکاش محضری‌ست همایون / فر و بهی جوی ازین همایون محضر
ملک پدر را ز عدل و دادکن آباد / ای به تو ملک پدر پسنده و درخور
شاها دانی که ملک ایران زین پیش / بود چوآراسته یکی شجرتر
بود به گردش ز عدل کنده یکی جوی / آبی دروی روان به طعم چو شکر
زان پس چیدند ازو بسی بر امید / بردهد آری چو شد درخت تناور
شاخه کشید این درخت تا گه کسری / وانگاه از چرخ خواست کردن سر بر
زان پس گه گاهی این درخت برومند / خسته همی شد زتیشهٔ فتن وشر
تاکه درین زشت روزگا‌ر ستردند / جور و ستبداد، شاخ و برگش یکسر
چندان کز آنکشن درخت به‌جا ماند / شاخی فرسوده وشکسته و لاغر
وآنگه آسیب تندباد حوادث / خواست فکندنش ناگهان ز بن اندر
کامد فرخنده باغبانی پیروز / ناگه و آورد آب رفته به فرغر
آبی انگیخته ز چشمه حیوان / آبی آمیخته به شربت کوثر
آبی بر باد داده خرمن بیداد / آبی آتش زده به کشت ستمگر
آبی عدلش به‌نام خوانده خردمند / آبی آزادیش ستوده هشیور
آبی از رهگذار دانش وبینش / برد سوی آن درخت دهقان‌پرور
آب‌روان کرد و خود برفت‌و از این نخل / شاخی و برگی دمید ناقص و ابتر
آب ازو برمگیر گرش بباید / شاخ برومند و برگ خرم و اخضر
آب همی ده به کشور ازکرم و داد / وآتش برزن به دشمن از دم خنجر
جانب خاور هم ازکرم نظری کن / ای ز تو فر و بهای خسرو خاور
نشگفت ار به شوند از نظرتو / کز نظر آفتاب سنگ شود زر
سوی خبوشان یکی ببین که نیوشی / نالهٔ چندین هزار مادر و دختر
بنگر تا مستمند وگریان بینی / شوهر و زن را به فرقت زن و شوهر
گفت حکیم این گره نهال خدایند / واستم استمگران چو بادی صرصر
تا به‌هم اندر نیوفتند و نخوشند / یک نظر ای باغبان بر ایشان بگمر
بگمر چندی نظر بر ایشان و آنگاه / میوهٔ شیرین چن وشکوفهٔ احمر
ملک درختیست نغز و ربشه او عدل / ربشه قوی دارکز درخت چنی بر
شاه کجا سوی عدل و دادگراید / بازگراید بدو عنایت داور
گوید الملک لایدوم مع الظلم / آنکه خدایش بسی ستوده ز هر در
قول پیمبر به کار بند و میازار / خاطرمورضعیف وپشهٔ لاغر
عدل و سخا وتوان و دانش بگزین / تاکه جهانت شود دورویه مسخر
گفتم مدح توبا طریقی مطبوع / مرهمه را نیست این طربقه میسر
گرچه هم اندر غزل توانم گفتن / غمزهٔ مردم فریب وچشم فسونگر
لیک نگونم بویژه اکنون کز شعر / حکمت جویند نی گزاف وکر و فر
نشکفت ار حکمت آید از سخن من / کزسنگ آید همه زلال مقطر
*‌ / *‌
اکنون ز امر خدایگان خراسان / راست بود محضری بدین بلد اندر
محضری آراسته ز عدل که پیشش / سطح سپهر محدب است مقعر
چون‌فلک‌است‌این‌خجسته‌مجلس عالی / دانشمندان در او فروزان اختر
دیر نمانده است کز خراسان شاها / سوی ری آیند بخردان هشیور
وزپی اصلاح ملک وفره خسرو / دانشمندان کنند آنجا محضر
ای ملک راد شادمانه همی زی / وی عدوی شاه رنج و درد همی بر
تاکه بود عدل برگزبده‌تر از ظلم / تاکه بود نفع خوشگواراتر از ضر
ملک تو آباد باد و جان تو خرسند / جسم تو بی‌رنج باد و عیش تو بی‌مر