ملک‌الشعرای بهار › روزه گشای| ” میراث‌دار ادب پارسی “

شاد شد دوش ز دیدار من آن ترک پسر / من ازبن شادکه او برده مه روزه به سر
من کمان کردم کز روزه تبه گردد و زار / آن رخ روشن وآن دولب چون لالهٔ تر
شکر یزدان را کان ماه نیازرده بسی / آری از روزه نیازارد رخشنده قمر
تاخت دوشینه سوی کوی پی دیدن ماه / وز پی دیدن او خلق نمودند حشر
چون مرا دید بخندید و بیامد بر من / تا بداده دو سر زلف و زده یک به دگر
گفتمش جانا زبن ییش به یک ماه فزون / چهره‌ای بود ترا روشن و خورشید اثر
خود چه بود اینکه دراین ماه تورا ییش آمد / چشم من برتو چنین روز مبیناد دگر
دو لب لعل تو پژمرده و افسرده چراست / حال چشم تو زحال لب تو سخت بتر
دورخان داری چون دو رخ من زرد و نژند / تو چو من عشق همی ورزی ای ترک مگر
من دل خویش به تو دادم و مهرم به تو بود / تو دل خویش بدادی به کدامین دلبر
بودی ای کاش دلی تاکه به جای دل تو / به کف دل بر تو دادم و گفتم که ببر
مر مرا خستگی چشم توکوبد به درست / که نکردستی یک ماه سوی باده نظر
گفت خیز اکنون تا هر دو به میخانه شویم / که حریفانش دی قفل گشودند ز در
گفتمش می نه به میخانه توان خورد کنون / زانکه ما را بود از محتسب شهر حذر
اندرین شهر کسی می به ملا نتوان خورد / که غلامان امیرند به هر کوی اندر