ملک‌الشعرای بهار › در واقعهٔ بمباران آستانهٔ حضرت رضا (‌ع‌)| ” میراث‌دار ادب پارسی “

بوی خون ای باد ازطوس سوی یثرب بر / با نبی برگو از تربت خونین پسر
عرضه کن بر وی‌، کز حالت فرزند غریب / وان مصیبت‌ها، آیا بودت هیچ خبر؟
هیچ دانی که چه بودست غرببان را حال / یا چه رفته است غربب‌الغربا را بر سر
چه کذشته است ز بدخواه‌، برآن پور غریب / چه رسیده است ز بیداد، بر آن نور بصر
چه رسیده است از این دیو نژادان شریر / بر حریم حرم پادشه جن و بشر
ستمی کردند اینان به جگرگوشه تو / که ز شرحش چکد از دیده مرا خون جگر
این قدر هست که سوی تو ازبن تربت پاک / خاک خون آلود آرد پس ازاین‌، باد سحر
فلک آن مایه ستم کرد که در نیرو داشت / ای دریغا! ز جفای فلک استمگر
ای عجب‌! با پسران نبی و آل علی / آسمان کینهٔ دیرین را بگرفت از سر
ای عجب‌! آل علی را کشد و از پس مرگ / مدفنش را کند از توپ عدو، زیر و زبر
نک بیایید و ببینید که درکاخ رضا / توپ ویران گر روس است که افکنده شرر
بنگرید ایدون کاین بقعه و این پاک حریم / قلتگاهی است که خون موج زند سرتاسر
ای نصارا تو چه گوبی کس اگر آید باز / به کلیسا و کله باز نگیرد از سر
پس بیا لختی و بیداد عدو را بشنو / پس بیا باز و زیارتگه ما را بنگر
بنگر باز که این خیره تمدن خواهان / کرده آن کار که وحشی ننماید باور!
هشتصد مرد و زن از بومی و زوار و غریب / داده جان از یورش لشکر روس کافر
نه مرایشان را بوده است به سرشور نبرد / نه مرایشان را بودست به کف تیر و تبر
همه واماندهٔ کید فلک افسون‌ساز / همه سیلی خور جور فلک افسونگر
همه از بیم‌، پناهنده به دربار رضا / همه از دشمن‌، نالنده به پیش داور
بر چنین طایفهٔ بی گنه از چارطرف / تیر باریدند آن طایفهٔ کین گستر
یک‌طرف مردان جان داده همه بی‌تقصیر / یک طرف نسوان افتاده همه بی‌معجر
یک جماعت را قزاق فشرده است گلو / یک‌جماعت را سرباز شکسته است کمر
جسد کشته فتاده است به بالای جسد / پیکر خسته فتاده است به روی پیکر
تیر باریده برایشان ز دوسو چون باران / توپ غریده برایشان ز دوسو چون تندر
مادران بینی در ناله ز سوگ فرزند / پسران بینی درگریه ز مرگ مادر
شوهران بینی جویان پی گم گشته عیال / بانوان بینی پویان، پی نعش شوهر
ای عجب‌! روس همی گوید: چون فتنه گران / اندر آن بارگه پاک نمودند مقر
والی ملک هم ازکیفرشان عجز نمود / زان سبب دادم من فتنه گران را کیفر!
ما همی گوبیم این فتنه و این فتنه گران / خود نه از فتنه گری‌های شما بود مگر
زر فشاندید از اول به سران اشرار / تا که این فتنه به‌ پا کرده شد از نیروی زر
هم از این روی در این حمله وکشتار بزرگ / فتنه‌سازان را اصلا نرسید ایچ ضرر
همه را راه گشادید ولی از این سوی / بی کسان را بگرفتند همه گرد اندر
ور همی گویید از این همه ما بی‌خبریم / کاخ و مسجد را ویران ز چه کردید دگر
مفسد ار فتنه کند، کاخ رضا را چه گناه / مار اگر حیله کند، باغ جنان را چه خطر
مسجد و کاخ اگر بوده مقام اشرار / ز چه گنبد را کردید خراب و ابتر
بقعه وکاخ رضا را ز چه غارت کردید / ای همه راهزن و بدکنش و غارتگر
ای مسلمانان زین واقعه خون گریه کنید / که نمودست رضاکسوت خونین در بر
ای زنان چادر نیلی به سر اندر بکشید / زانکه زهرا را نیلی است به سر بر چادر
از وهابی شد اگر کاخ حسینی ویران / شد ز قزاق عدو کاخ رضا ویران‌تر
نه همانا نبد این کاخ همان کاخ رضا / خانهٔ دین نبی بود که شد زیر و زبر
نه به گنبد خورد این آتش توپ بیداد / بلکه بر قلب علی خورد و دل پیغمبر
ما اگر خانه خرابیم ز کس‌مان گله نیست / کاین خرابی‌ همه از ماست در انجام نظر
صاحب خانه اگر باز نبندد در خویش / گله‌ای نیست اگر دزد درآید از در
چه گریز است ز ماهیت طبع بشری / که بدو گوییم از مال کسان بهره مبر
صعوه را گوییم از صید ملخ دست بدار / باشه را گوییم از خون چکاوک بگذر
تو هم ای شاهین‌، کبکان را زین بیش مگیر / تو هم ای شیر، غزالان را زین بیش مدر
گر چنین گوییم ای خواجه همانا که خطاست / زانکه طبع حیوانی را این است گهر
گر ضعیفان را بر خویش حراست نبود / بر در و برزنشان خیل قوی راست گذر
ای مسلمانان تا چند به وهم و به خیال / ای مسلمانان تا چند به بوک و به مگر
هرکه او از خود و از خانه حفاظت نکند / نبود حافظ او نیز، خدای اکبر
نیست انسان را جز آنچه در او سعی نمود / این‌چنین گفت پیمبر به همایون دفتر
پس تو چون رنج نبردی ز که می خواهی گنج / پس توچون سنگ نکندی زکه می‌خواهی زر
مردم پاک دل هند به ما درنگرند / گر ز تهران کند این چامه به کلکته گذر
بر آن سید بیدار دل دانشمند / بر آن سید والاگهر دانشور
برآن راد علمدار سپاه اسلام / بر آن راد هوادار اساس کشور
سید پاک جلال‌الدین فرزند رسول / که یکی پاک رسولی است به گفتار و به فر
دشمنان را قلم او همه تیر است و سنان / دوستان‌را سخن او همه‌قند است و شکر
راستی نامه نغز او، حبلی است متین / که به پیوستن او خلقی بگسسته ز شر
دادخواهی کند از اهل خراسان‌، آری / دادخواه ما امروز جز او نیست دگر
کام‌ها جمله فروبسته‌، ز‌بان ها خسته / جور بگشوده دهان از همه‌سو چون اژدر
نه یکی خامه که بنویسد درد درویش / نه یکی نامه که بنیوشد حال مضطر
بر سر اهل خراسان اگر آتش بارد / نشود مردم شیراز ازآن هیچ خبر
ور ببارد ز دوسو بر سر زنجانی تیغ / اردبیلی نکند سینه پی کینه سپر
وگر آواز کشد، شر طلب و مفسده جوست / چیست مفسد را پاداش به غیر از خنجر
حالت ایران اینست به چنگال دو خصم / تا چه سازد پس از این لطف خدای داور
این‌چنین گفتم کاستاد ابیوردی گفت / «‌به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر»