ملک‌الشعرای بهار › هیجا ن روح| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای خامه دوتا شو و به خط مگذر / وی نامه دژم شو و ز هم بر در
ای فکر، دگر به هیچ ره مگرای / وی وهم دگر به هیچ سو مگذر
ای گوش‌، دگر حدیث کس مشنو / وی دیده دگر به روی کس منگر
ای دست‌، عنان مکرمت درکش / وی پای‌، طریق مردمی مسپر
ای توسن عاطفت سبک‌تر چم / وی طایر آرزو، فروتر پَر
ای روح غنی‌، بسوز و عاجز شو / وی طبع سخی بکاه و زحمت بر
ای علم‌، از آنچه کاشتی بدرو / وی فضل از آنچه ساختی برخور
ای حس فره‌، فسرده شو در پی / وی عقل قوی خموده شو در سر
ای نفس بزرگ، خرد شو در تن / وی قلب فراخ‌، تنگ شو در بر
ای بخت بلند، پست شو ایدون / وی اختر سعد نحس شو ایدر
ای نیروی مردمی بِبَر خواری / وی قوت راستی بکش کیفر
ای گرسنه جان بده به پیش نان / وی تشنه بمیر پیش آبشخور
ای آرزوی دراز بهروزی / کوته گشتی‌، هنوز کوته‌تر
ای غصهٔ زاد و بوم‌، بیرون شو / بیرون شو و روز خرمی مشمر
هان شمع بده که تیره شد مشرق / هان رخت منه که شعله زد خاور
ای خلق‌، فقیر شو ز سر تا بن / وی قوم‌، اسیر شو ز بن تا سر
ای ملک‌، درود گوی آن را که / زربستد وساخت کار ما چون زر
ای امن برو که شد ز بد روزی / لشکر غز و پادشای ما سنجر
کاهندهٔ مردی‌، ای عجوز ری / بفزای به رامش و به رامشگر
ای غازه کشیده سرخ بر گونه / از خون دل هزار نام‌آور
ره ده به مخنثان بی‌معنی / کین توز به مردمان دانشور
هر شب به کنارناکسی بغنو / هر روز به روی سفله‌ای بنگر
تا مایه سفله گی نگردد کم / هر روز بزای سفله‌ای دیگر
ای مرد، حدیث آتشین بس کن / پنهان کن آتشی به خاکستر
صد بار بگفتمت کزین مردم / بگریز و فزون مخور غم کشور
زان پیش که روزگار برگردد / برگرد ز روزگار دون‌پرور
نشنیدی و نوحه بر وطن کردی / با نثری ‌آتشین و نظمی تر
تو خون خوردی و دیگران نعمت / تو غم بردی و دیگران گوهر
وامروز درین پلید بیغوله / پند دل خوبشتن به یاد آور
رو به بازی نگر که افکندند / چون شیر نرم به حبسگاه اندر
هرچند به سیرت جوانمردی / خوب‌است و فراخ‌، سمج شیر نر
پس چیست که سمج من چوکام شیر / تنگ است و عمیق و گنده و ابخر
برسقفش روزنی چو چشم گرک / کاندر شب‌، تابد از بر کردر
بر خاک فکنده بر یکی زبلو / چون زالو چسبناک و سرد و تر
افکنده به صدر بالشی چرکین / پرگند چو گور مردهٔ کافر
خود سنگ سیاه گور بدگفتی / من از بر او چو مرد تلقین‌گر
تلقین ودعای من در آن شب بود / نفرین و هجای شاه بدگوهر
چون کودک شیرخواره ازگیتی / طرفی نگرفته غیر خواب و خور
با فسحت ملک جم ز طماعی / ملک و رمه گرد کرد و گاو و خر
وانگه به مجاعه کرد الفغده‌ / از گندم خشک تا پیاز تر
تا گشت بهای جمله یک برده / بفروخت ز ده برابر افزونتر
شد دربار محمد غازی / در دورهٔ احمدی یکی متجر
انبار ذغال و مخزن هیمه / زاغهٔ رمه و دکان سوداگر
نه رگ در تن‌، نه شرمش اندر چشم / نه مهر به دل نه عشقش اندر سر
نه ذوق شکار و پویه مرکب / نه شوق نشاط و گردش ساغر
نه حشمت بار و دیدن مردم / نه همت کار و خواندن دفتر
ذکریش نه جزگرفتن رشوت / فکریش نه جز تباهی کشور
آکنده و سرد پیکری چونان / کز پیه فسرده قالبی منکر
گه خورده فریب مردم عامی / گه کرده فسون اجنبی از بر
در معنی انتخاب و آزادی / هر روز فکنده مشکلی دیگر
اندیشهٔ ملک را نه خودکرده / نه مانده به مردمان دانشور
درکشور خود فسادها کرده / چون در ده غیر مردکین گستر
تا چندگهی بدین نمط گنجی / برگنج فزاید و جهد از در
اندیشهٔ رفتن فرنگش بیش / ز اندیشه رفتن سر و افسر
افساد کن ای خدایگان در ملک / و اندیشه مکن ز ایزد داور
هرجا بزنی شو و مکن ابقا / بر بن‌عم و عم و خاله و خواهر
بستان زر ازین و آن و ده رخصت / تا سفله زند به جان خلق آذر
هشدارکه در پسین بد روزی / ملت کشد از خدایگان کیفر
دربر رخ آرزوت نگشاید / آن گنج که گرد کردی از هر در
نه زور رضات‌ می کند یاری / نه نور ضیات می‌شود رهبر
گیرند و زرت به سخره بستانند / آنان که توشان همی کنی تسخر
وانگه به کلاتت اندر اندازند / آنجاکه عقاب افکند شهپر