ملک‌الشعرای بهار › چیستان| ” میراث‌دار ادب پارسی “

چیست آن جنبدهٔ والاگهر / گوهرش از آب و آتش جسته فر
زادهٔ خورشید و هم‌پیمان خاک / گاه چون مریخ و گاهی چون قمر
هر زمان رنگی پذیرد در جهان / گه سیه‌، گه سرخ‌، گه رنگ دگر
جانورکردار، جنبانست و هست / اندر او جان‌ها و خود ناجانور
بار گیرنده به مانند ستور / راه جوینده بمانند بشر
راه را از چاه بشناسد از آنک / همچو مردم صاحب‌ مغزست و سر
در دویدن چون دگر جنبندگان / در قفای خویش نگذارد اثر
هست فربه لیک چون ساکن شود / مهره‌های پشتش آید در شمر
یک زمان اندر دوره پویان بود / وان دو یکسانست او را در نظر
کرده از گردون گردان عاریت / پای‌ها، وز نسر طایر بال و پر
نیست او را چشم چون مردم ولیک / صد جهان بین است او را بیشتر
همچنانش گوش‌ها باشد ولی / این شگفتی بین که باشد کور و گر
کور ره جویست کٌر خوش نیوش / گنگ غرنده است و لنگ راه بر
با ستور و گاو و خر دشمن و لیک / شاد ازو جان ستور و گاو و خر
هست چون ابری سیه با رعد و برق / لیک از او هرگز نمی بارد مطر
جنگیئی باشد که او را گاه رزم / جوشن از چوبست و از آهن سپر
گاهگاهی زیر چوبین جوشنش / می کند خفتانی از دیبا به بر
پای‌ها دارد ولی افعی مثال / سینه مالان‌، پیچد اندر بوم و بر
هست همچون اژدها مردم ربای / اژدری مردم‌خور و هامون سپر
هرچه پیش آید بیوبارد همی / زادمی و اشتر و اسب و ستر
وین شگفتی بین کزین بلعیدنش / مردم و حیوان نمی‌بیند ضرر
لیک اگر بلعیده‌ها دورافکند / جان شیرینشان شود از تن بدر
گه شود زاو کشوری خرم بهشت / گه شود ز او ملکتی زیر و زبر
گه بشیر دولتست و جاه و مال / گه نذیر غارتست و شور و شر
گر فزونش طعمه باشد هست رام / ور کمش باشد خورش زاید خطر
تربیت کردنش دشوار است و سخت / واندر آن گنجینه‌ها گردد هدر
زین زیانکاری که باشد اندر او / پادشاهان را بود از وی حذر
گر به کار آید بود بس جانفزای / ور ز کار افتد شود بس جان شکر
آوخ از این غول شکل دیو فعل / آوخ از این پیل زور دد سیر
هان‌وهان‌ماریست‌بس خوش‌خط وخال / جانب وی دست بی‌افسون مبر
گنج ایران شد هزینه اندر او / باز ناپیداست پای او ز سر
بو که گردد رام عزم شهریار / این هیون بدلگام خاره در
گنجهایی را کز ایران خورده است / قی کند این اژدهای گنج‌خور
پیش از آن کش افکند از بیخ و بن / سیل اشگ و دود آه رنجبر
خورده ملیون‌ها، به ما واپس دهد / کیسه‌ها را پر کند از سیم و زر
تا که گردد صرف بند هیرمند / یا که گردد خرج سدّ شوشتر
تا که گردد صرف کاری کاندران / خیر ملت باشد و نفع بشر
لختی از آن صرف ایجاد قنات / بخشی از آن خرج تسطیح ممر
قسمتی زان وقف بر طبع کتاب / پاره‌ای زان بخش بر اهل هنر
نیمه‌ای خرج سلیح و ساز جنگ / بهره‌ای خرج سپاه نامور
ور شهنشه ریزدی آن را به دور / تا ربودندیش خلق از رهگذر
به که تقدیم فرنگستان شود / آنچه گرد آمد به صد خون جگر