ملک‌الشعرای بهار › هدیه باکو| ” میراث‌دار ادب پارسی “

روزآدینه ببستیم زری رخت سفر / بسپردیم ره دیلم و دریای خزر
بر بساطی بنشستیم سلیمان کردار / که صبا خادم او بود و شمالش چاکر
به یکی پرش از دشت رسیدیم به کوه / به دگر پرش از بحر گذشتیم به بر
رهبرما به سوی قاف یکی هدهد بود / هدهدی‌غران چون شیر و دمان چون صرصر
بود سیمرغ‌وشی بانگ‌زن و رویین‌تن / مرغ رویین که شنیده است بدین قوت و فر
پیلتن مرغ فرو خورد مرا با یاران / تا بباکویه فرو ریزدمان از ژاغر
نیمی‌از هشت‌چو بگذشت به‌ساعت‌، برخاست / مرغ رویینه‌تن از جای چو دیوی منکر
مرغ دیده است کسی دیو تن و دیو غریو؟ / دیو دیده است کسی مرغ‌وش و مرغ‌سیر؟
دم کشیده به زمین‌، چشم گشاده به سما / وز دو سو بی‌حرکت‌، پهن دو رویین شهپر
کرده گفتی دو ملخ‌ صید و گرفته به دهان / وآن‌دو صید از دو طرف‌سخت به‌قوت زده پر
تا نگیرد کس از او صید وی از جای بجست / همچو سیمرغ که گیرد به‌سوی قاف گذر
جست چون برق و گذر کرد ز بالای سحاب / بانگ دو پرهٔ او همچو خروش تندر
داشت دومغز و به هر مغز یکی کارشناس / چشم بر عقربک و دست به سکان اندر
ما چو یونس به درون شکم حوت ولیک / اوبه دریا در و ما در دل جو راهسپر
خطهٔ ری به پس پشت نهادیم و شدیم / از فضای کرج و ساحت قزوین برتر
برف بر تیغهٔ البرز و بر او ابر سپید / کوه بی‌جنبش و ابر از بر او بازیگر
برنشستند تو گفتی به یکی ببر سطبر / نوعروسانی بنهفته به کتان پیکر
ما گذشتیم ز بالا و گذشتند ز زیر / کاروان‌ها بسی از ابر، به کوه و به کمر
سایه و روشن چون رقعهٔ شطرنج شدی / سطح هر دامنه کش ابرگذشتی ز زبر
ما بر این رقعهٔ شطرنج مقامر بودیم / خصم طوفان بد وما بروی جستیم ظفر
که‌سوی‌چپ متمایل شدی وگه سوی راست / گه فروخفتی‌ و گه جستی چون ضیغم‌نر
عاقبت مرکب ما بیحد و مر اوج گرفت / تا برون راند از آن ورطهٔ پرخوف وخطر
الموت از شکم میغ نمایان‌، چونانک / ملحدی روی به مندیل بپوشد ز نظر
سرخ‌رود از دره‌ای ژرف سراسیمه دوان / شاهرود از طرفی قطره‌زن و خوی گستر
راست چون عاشق و معشوق جدا مانده ز هم / وز دو سوگشته دوان در طلب یکدیگر
دریکی بستر، این هر دو بهم پیوستند / زاد از آن فرخ پیوند یکی خوب پسر
پسری خوب کجا رود سپیدش خوانی / زاد ازآن وصلت و غلتید به خونین بستر
رودبار نزه از زیر تو گفتی که بود / دیبهی سبز و در او نقش ز انواع شجر
رحمت‌آباد به تن مخمل زنگاری داشت / زیر دامانش نهان وادی وکوه و کردر
برگذشتیم زکهسار و رسیدیم به دشت / خطهٔ رشت به چشم آمد و دریا به نظر
خطه رشت مگر فرش بهارستان بود / اندرو نقش‌، ز هر لون و زهر نوع‌، گهر
از پس پشت یکی سلسله کهسار کبود / پیش رو دشتی هموار ز فیروزهٔ تر
از بر گیلان راندیم به دریا و که دید / سفر دربا بی گفت و شنود بندر
پرتو مهر درخشنده بر امواج کبود / بافتی ماهی سیمینه به نیلی میزر
مرکب آرام و هوا روشن و دریا خاموش / خلوتی بود و سکوتی ز خرد گوباتر
ما خروشان و دمان در دل آن خاموشی / چون به ملک ابدیت وزش وهم بشر
یازده ساعت از آن روز چو بگذشت فتاد / راه ما بر سر خاکی که بودکان هنر
«‌آبشوران‌» کهن کز مدد پیر مغان‌ / دارد اندر دل او آتش جاوید مقرّ
خاک باکو وطن و مامن دینداران بود / اندر آن عهدکه بر شرق گذشت اسکندر
شهر باکو، نه که دردانه تاج مشرق / خاک باکو، نه که دروازهٔ صلح خاور
تکیه گاه سپه سرخ که همواره بود / زرد از رشک طلای سیهش چهرهٔ زر
خاک باکویه عزیز است و گرامی‌ بر ما / که ز یک نسل و تباپم و زیک اصل و گهر
بیشه‌ای دیدیم آنجا ز مجانیق بلند / وز عمارات قوی‌ییکر و عالی‌منظر
بیشه‌ای حاصل او نفت سیاه و زر سرخ / خطه‌ای مردم او شیردل و نام‌آور
قصر در قصر برآورده چه درکوه و چه دشت / چاه در چاه فرو برده چه در بحر و چه بر
خاک او صنعت و آبش هنر و بذرش کار / شجرش‌ علم و شکوفه شرف و میوه ظفر
صبح برجسته ز جاکارگران از پی کار / زیر پا واگن برقی و توکل در سر
مرد دهقان ز سرشوق برد آب به دشت / که شریک است در آن مزرعهٔ جان‌پرور
باغبان تاک نشاند ز سر رغبت و شوق / خوکند باغ وکشد زحمت و برگیرد بر
کارگر کارکند روز و چو خور چهره نهفت / بنمایش رود و جامه کند نو در بر
هیچ مرد و زن بیکار نیابند آنجای / جز نقوشی که نگارند به دیوار و به در
نه گدا دیدیم آنجای و نه درونش و نه دزد / نه فریبندهٔ دختر نه ربایندهٔ زر
زن و مرد و بچه و پیر و جوان از سر شوق / شغل خود را همگی روز و شبان بسته کمر
اندر آن مملکت از دربدری نیست نشان / اندر آن ناحیت از گرسنگی نیست خبر
دربدر نیست کس آنجا به جز از باد صبا / گرسنه نیست کس آنجا به جز از مرغ سحر
یا تناسانی کاهل که بود دشمن کار / یا دغلبازی گر بز که بود مایهٔ شر
مزد بخشند به میزان توانایی و زور / وان که بیمار و ضعیف است پزشکش یاور
برتر از مزد درتن ملک مکان یابد و جاه / هر هنرییشه و هر عالم و هر دانشور
مزد هر مرد به میزان شعور است و خرد / شغل هرشخص به اندازهٔ هوش است و فکر
ابتکار آنجا بیقدر نماند زبراک / صلتی باشد هرفکر نوی را درخور
اندر آن ملک بود ارزش هر چیز پدید / ارزش کار فزون‌، ارزش فکر افزونتر
شاعران دیدم آنجا و هنرمندانی / که نبدشان شمر خواستهٔ خو ز بر
مادران را گه زادن رسد از مهر، پزشک / خواهد آن مام پسر زاید و خواهد دختر
کودک اندرکنف لطف پرستارانست / تا رسد مادرش ازکار و بگیرد در بر
کودکستان پس از آن جایگه طفلانست / چون که شد طفل کلان مدرسه آید به اثر
طفل هست از شکم مادر خود تا دم مرگ / به چنین قاعده و نظم قوی مستظهر
چون رودکار به اندازه و نظم آید پیش / نز حسد یابی آثارو نه از بخل خبر
حسد و بخل و نفاق و غرض و دزدی و مکر / ز اختلاف طبقاتست و نظام ابتر
آن‌یکی غره به مالست ویکی خسته زفقر / آن یکی شاد به نفع است و یکی رنجه ز ضر
ای بسا دانا کز ساده‌دلی مانده سفیل / وی بسا نادان کز حیله گری نام‌آور
حیلت‌اندوز و رباکارکشد جام مراد / خوبشتن‌دار و هنرمند خورد خون جگر
زبنت مرد به علم و هنر و پاکدلی است / هست مکار و فسونساز عدوی کشور
اندر آن خطه که با حیلت و دستان و فریب / مال گرد آید و جاه و شرف و قدر و خطر
مرد بی‌حیلت و آزاده در او خوار شود / واهل خیرات نسازند در آن ملک مقر
نظم چون گشت خطا، مرد تبه کار دنی / هست‌ پیوسته به عز و به شرف مستبشر
لاجرم خلق درافتند به جنگ طبقات / زان میان جنگ جهانی بگشاید منظر
طمع و حرص و حسد را تو یکی مزرعه دان / کاندرو کینه بکارند و دهد جنگ ثمر
عدل باید، که ستمکار شود مانده زکار / نظم باید، که طمع‌ورز شود رانده ز در
این‌چنین قاعده و نظم‌، من اندر باکو / دیدم و یافتم از گمشدهٔ خویش اثر
وز چنین نظم قوی بود که از لشکر سرخ / شد هزیمت سپه نازی و جیش محور
آفرین گفتم بر باکو و آذربیجان / هم بر آن کس که شد این نظم قوی را رهبر
این همان خاک عزیز است که اندر طلبش / هیتلر از جمله اروپا بهم آورد حشر
راند از اسپانی و ایتالی و بالکان و فرنگ / لشکری بیحد و افروخت به روسیه شرر
لشکر سرخ بدان سیل خروشان ره داد / تا درآیند و درافتند به دام کیفر
مردم شوروی از هر طرفی همچون سیل / برسیدند و براندند به خیل و به نفر
بزدند آن سپه بی حد و راندند از پیش / تا شکست از دد نازی کمر وگردن و سر
از در بالکان وز مرز لهستان و پروس / تا در برلین لشکرنگسست ازلشکر
هیچ شک نیست که در آرزوی خوردن نفت / نو ز لب تشنه بود مهتر نازی به سقر
اگر این نظم شود در همه عالم جاری / نه تنی فربه بینی نه وجودی لاغر
نه یکی منعم بر خیل فقیران سالار / نه یکی نادان بر مردم دانا سرور
*‌ / *‌
پنج سال افزون بر بیست گذشته است اکنون / کابر استقلال افشانده برین خاک مطر
شد بدین شادی آراسته جشنی و شدند / در وی از هر طرفی گرد بسی نام‌آور
ما هم از ری سوی همسایه درود آوردیم / که ز همسایه سخن گفت بسی پیغمبر
آذر آبادان همسایهٔ پر مایهٔ ماست / غیر هم‌خونی و هم کیشی و احوال دگر
من برآنم که ز همسایگی روس بزرگ / برد این ملک در آینده حظوظوافر
تا نگویی که ز همسایگی روس مرا / دین و فرهنگ هبا گردد و آداب هدر
دین و آیین تو وابستهٔ اهلیت تو است / نبود دوستی شوروی الزام‌آور
گر تو نااهل شدی چیست گناه دگران / در چنار کهن از خویش درافتد آذر
روس همسایهٔ مستغنی و قادر خواهد / نه که همسایهٔ نالان و ضعیف و مضطر
*‌ / *
نیمهٔ دوم اردی است به باکو و هنوز / ننموده است گل سرخ سر از غنچه بدر
لیک ما تازه گل سرخ فراوان دیدیم / وبژه روز رژه بر ساحل دریای خزر
بگذشتند ز پیش رخ ما بیست‌هزار / لعبتانی ز گل و سرو چمن زبباتر
دخترانی همه بر لاله فروهشته کمند / پسرانی همه بر سرو نشانیده قمر
دختران سروقد و لاله‌رخ و سیم‌اندام / پسران شیردل و تهمتن و کندآور
به گه بزم‌، فرشته گه رزم‌، اهریمن / سرو در زیرکله‌، ببر به زبر مغفر
*‌ / *‌
من زبان وطن خویشم و دانم به یقین / با زبانست دل مردم ایران همسر
آنچه آرم به زبان راز دل ایرانست / بو که اندر دل یاران کند این راز اثر
کی فراموش کند شوروی نیک‌نهاد / که شد ایران پل پیروزی او سرتاسر
گشت ما را ستخوان خرد که سالی سه‌چهار / چرخ ییروزی بر سینهٔ ما داشت گذر
اینک از دوستی متفقین آن خواهیم / که بخواهد پسر خسته و نالان ز پدر
باشد این هدیهٔ باکو اثرکلک بهار / یادگاری که بماند به جهان تا محشر
هست از آنگونه که استاد ابیوردی گفت / «‌به سمرقند اگر بگذری ای باد سحر»