ملک‌الشعرای بهار › در منقبت حضرت فاطمه‌زهرا علیهاسلام| ” میراث‌دار ادب پارسی “

ای زده زنار بر، ز مشک به رخسار / جز تو که بر مه ز مشگ برزده زنار
زلف نگونسارکرده‌ای و ندانی / کو دل خلقی ز خویش کرده نگون‌سار
روی تو تابنده ماه بر زبر سرو / موی تو تابیده مشگ از برگلنار
چشم تو ترکی وکشوربش مسخر / زلف تو دامی و عالمیش گرفتار
سخت به پایان کار خویش بنالد / آن که بر آن زلفش اوفتاده سر ویار
ریجان داری دمیده برگل نسرین / مرجان داری نهاده بر در شهوار
آفت جانی از آن دو غمزهٔ دلدوز / فتنهٔ شهری ازآن دو طرهٔ طرار
فتنه شدستم به لاله و سمن از آنک / چهر توباغی است لاله زار وسمن زار
لعل شکر بار داری و نه بدیع است / گرچه نماید بدیع لعل شکربار
زان لب شیرین تو بدیع نماید / این همه ناخوش کلام و تلخی گفتار
ختم بود بر تو دلربایی‌، چونانک / نیکی و پاکی بدخت احمد مختار
زهرا آن اختر سپهر رسالت / کاو را فرمانبرند ثابت و سیار
فاطمه‌، فرخنده مام یازده سرور / آن بدوگیتی پدرش سید و سالار
پرده‌نشین حریم احمد مرسل / صدر گزین بساط ایزد دادار
عرفان عقد است و اوست واسطهٔ عقد / ایمان پرگار و اوست نقطهٔ پرگار
بر همه اسرار حق ضمیرش آگاه / عنوان از نام او به نامهٔ اسرار
از پی تعظیم نام نامی زهراست / این که خمیده است پشت گنبد دوار
بر فلک ایزدی است نجمی روشن / در چمن احمدیست نخلی پربار
بار ولایش به دوش گیر و میندیش / ای شده دوش تو از گناه گرانبار
قدر وی از جمله کاینات فزونست / نی نی‌، کاو راست زبن فزونتر مقدار
چندش مقدار باید آنکه جهانش / چون رهیان ایستاده فرمانبردار
راستی ار بنگری جز این گهر پاک / از دو جهانش غرض نبود جهاندار
عصمت‌، چرخست و اوست‌اختر روشن / عفت‌، بحر است و اوست گوهرشهوار
آدم و حوا دو بنده‌ایش به درک‌ه / مریم و عیسی دو چاکریش به دربار
کوس کمالش گذشته از همه گیتی / صیت جلالش رسیده در همه اقطار
فرو شکوه و جلال و حشمت اورا / گر بندانی به‌بین به نامه و اخبار